تبليغاتX
تمام هوس‌های من

 

داستانی چاپ‌نشده از شهریار مندنی‌پور

 

اولین روز که درِ اتاق پنجدری را باز کرده بودند صدها پروانه‌ی خاکستری که از بال‌های‌شان گردهای نقره‌ای می‌بارید، به پرواز درآمده بودند.

 

نینای بال‌بال‌زنان رفته بود میان پروانه‌ها، چرخیده بود:

 

ـ لامصب! چرا فکر این خونه زودتر به فکرت نرسید؟!...

 

دریچه‌های سال‌ها بازنشده را باز کرده بود:

 

ـ سه سال از عمرمون رو که می‌شد با هم باشیم مفت حروم کردیم... لامصب چرا زودتر فکرش رو نکردی...

 

بعضی از پروانه‌ها هنوز تکه‌های پیله به دم‌شان چسبیده بود... جریان هوای مانده‌ی پنجدری آن‌ها را به حیاط کشاند.

 

ـ ... سه سال خفه‌خون گرفتیم... ولی یکی‌شون نگفت بدبختا شما هم حق دارین یه کم واسه‌ی خودتون زندگی کنین...

 

خانه سال‌های سال متروک مانده بوده. عمارت دو اشکوبه‌ی قدیمی‌اش، دور تا دور حیاط ساخته شده: یک سمت رو به شمال و تابستان‌نشین ، یک سمت آفتابگیرِ زمستان‌نشین... اشکوب اول عمارت نیمه زیر زمین است. اشکوب دوم: سرتا سر، اتاق‌های کوچک و بزرگ که بیشترشان به هم راه دارند... بلندای ارتفاع عمارت، آن‌طور که همه‌ی خانه‌های قدیمی بوده‌اند، برای‌شان هم حجاب دارد و هم امنیت یک قلعه... وسط حیاط یک حوض‌ سنگی‌ است. سایه‌ی بلند کاج و سایه‌های پهن نارنج‌هایی پیر بر آب سبز آن می‌تابند. بالای حوض‌، یک سردیسِ سنگی‌ بدتراشیده هست: به‌طور ترسناکی شبیه سر یک شیر هست و گاهی نیست. دهنش‌، حفره‌ای‌ گرد است. در گذشته‌های دور لابد از آن آب به‌ حوض‌ می‌ریخته، ولی گِل‌ و لای توی آن سنگ شده...

 

هنوز دو ماه از اقامت‌شان در خانه نگذشته بود که نینای زمزمه و بهانه‌ی بیرون رفتن پیش کشیده بود . امیر داشت موهای صاف و بلند او را که سرتاسر کمرگاهش را می‌پوشاند، شانه می‌کشید. از جرقه‌های شانه و موها خوشش می‌آمد. نهیب زده بود:

 

ـ پس خودم هر دوتامون رو می‌کشم که دستگیر نشیم... ‌ چادر هم سرت بکنی، از اون قد و بالات معلوم می‌شه تو هسی. صورتت رو هم نقاب بزنی، باز چشمات که تو دنیا تکه لو می‌دن که تویی... گیرمون می‌ندازی... کله‌خراب قشنگ من! چرا هی یادت می‌ره جفت‌مون سنگساری هسیم...؟!

 

و محض یادآوری اشاره کرده بود به شیشه‌ی تیره‌ی سیانور، که از روز اول‌شان آماده‌ی استفاده‌ی سریع توی تاقچه گذاشته بودند؛ تا اگر پیدای‌شان کردند، از این خانه فقط جنازه‌شان را بیرون ببرند... نینای داد زده بود:

 

ـ مگه که بگیریم. اگه نگیریم دست و پام رو نبندی، میرم خیابون، حال میدم به کور کچلا، ناکسا...

 

اتاق به اتاق، می‌دوید و امیر به دنبالش... اتاق به اتاق، نینای یک تکه لباسش را پرت می‌کرد به صورت امیر و عقبش می‌انداخت. توی اتاق‌های خالی و پستوهای‌شان خنده‌ها و فریادهای نینای می‌پیچید. در سه‌کنج سقف‌ها، عنکبوت‌های بنفش به گوشه‌های تارشان پناه می‌بردند.

 

امیر نینای را توی حیاط گیر انداخته بود. او را با تنه‌ی درخت نارنج بغل کشیده بود. درخت‌های نارنج‌ آن سوی حوض، مقابل سر سنگی در هم تنیده شده‌اند. از حرکت کمرگاه نینای، تیغ‌های پیر نارنج، پوست‌ پشتش را خراشیده بودند، سوراخ کرده بودند.

دورتادورشان، پنجره‌های تاریک اتاق‌ها و درگاه زیرزمین‌ها محاصره‌شان کرده‌اند. شاهدشانند. بعد امیر به یادگاریِ این عشق‌ورزی‌شان، با ناخن‌، روی تنه‌ی نارنج‌ یک خط نشانه ـ‌این بار عمودی‌ـ خراش می‌داد... سفیدی‌ زیر پوست‌نارنج، سفیدی‌ پوست‌ نینای‌ بود...

 

سه‌چهارم پولی‌كه‌ روی‌ هم‌ گذاشته‌ بودند، برای‌ اجاره‌ پنج ساله‌ی خانه ‌و پیش‌پرداختِ آب و برق رفته‌ بود. سحرگاه یک روز معمولی ـ‌برای دیگران معمولی‌ـ کنار مقبره‌ی حافظ قرار گذاشته بودند. دار و ندارشان را برای همسر و بچه‌های‌شان گذاشته بودند و فقط با یک چمدان از خانه‌های‌شان بیرون زده بودند. توی‌ خیابان‌ قشنگ شهر، با هم، برای اولین‌ و آخرین بار قدم زده بودند. و سرانجام خودشان را به این اولین ـ‌و به قول خودشان آخرین‌ـ خانه‌ی مشترک‌شان رسانده بودند‌. خانه‌، خیلی‌ جا دارد: ‌ برای‌ هر کاری که تخیل به آن سرک بکشد. صداهای کوچه و خیابان دوردست به درون آن هیچ نفوذی ندارند.

 

امیر، در خانه را از تو برای همیشه قفل کرده بود. بعد وسط حیاط، چرخان، به سرتاسر عمارت: به پنجره‌های مشبک از شیشه‌های رنگی: زرد، فیروزه‌ای، نیلی، ارغوانی... انگشت اشاره چرخانده بود که:

 

ـ همه‌اش فقط برای‌ من‌ و تو... می‌تونیم هر چی بخوایم بشیم. هر اتاقی رو هم مخصوصِ یه کاری اسم بذاریم...

 

امیر فقط برای یک اتاق، فرش و رختخواب جور کرده بود. نینای‌ گفته‌ بود:

 

ـ ... خیلی‌ خوبه‌ که تو اتاقا خرت و پرت‌های پفیوز نیستن... حواس‌مون از هم پرت می‌شه اگه خرت و پرتای نامرد پفیوز باشن.

 

همراه قه‌قهه‌ها، و بازیگوشی‌های کودکانه‌ی نینای، مرغ‌ها و خروس‌شان را از توی قفس آزاد کرده بودند تا در حیاط جولان بدهند، و نشانه‌های زندگی‌شان را جا به جا روی آجرهای قزاقی و خاک باغچه جا بگذارند.

 

بعد شروع کرده بودند. سه روز پشت سر هم به هم پیچیده بودند و کم‌کم زاویه‌های حساسِ تن همدیگر را کشف کرده بودند: ...روز چهارم وازده از قوطی کنسروهای تلنبار شده گوشه‌ی اتاق‌شان، با هم تنور توی‌ آشپزخانه‌ را آتش‌ كرده‌ بودند. زیرزمین‌های‌ سمت آفتابگیر خانه‌ پر از هیزم‌های‌ بیست‌، سی‌ ساله‌ بودند. و نینای‌ اولین نان‌ عمرش‌ را پخته‌ بود.

 

نینای، هنوز که عطر خمیرِ نان از تنش می‌تابید، نان‌ كلفت‌ و نیم سوخته‌ی داغ ‌ را كف‌ دو دست‌ امیر انداخته بود و گفته‌ بود:

 

ـ اگه‌ ولش‌ كنی‌، نه مرد هسی، نه من رو دوس داری!

 

دست‌های‌ مرد از شدت سوزش می‌لرزیدند. ‌برای پرت کردن حواس، نگاه می‌کرد به علف‌هایی که از كاهگل‌ بام‌ها روییده بودند.

 

لبه‌ی بام‌ها، جا‌به‌جاهایی، سرخی شقایق هم دیده می‌شد. و از نان‌، هنوز بخار بلند می‌شد... نینای‌، لوند، تكه‌ای‌ از نان كنده‌ بود. خیره‌ به‌ مرد، فوتش کرده بود، جویده‌ بودش‌... داغنای نان انگار به صورت امیر تابیده بود که عرق کرده بود. نینای همان‌طور بی‌اعتنا، لقمه‌ای‌ دیگر کنده بود. زبان بر لب‌ها مالیده‌ بود. بعد، یک‌دفعه زیر دست‌های امیر کوفته‌ بود... كف‌دست‌های‌ قرمز شده‌ و تاول‌های‌شان را با چشم‌های گریان می‌بوسید؛ زبان می‌کشید، که صدای کوبه‌ی مردانه‌ی در بلند شده بود. هر دو خشك‌شان‌ زده‌ بود. امیر پابرهنه، آهسته‌ پشت‌ در رفته‌ بود. گوش‌ سپرده‌ بود. كوبه‌ را باز ‌می‌كوفتند اما هیچ صدای دیگری پشت در نبود... در را باز نكرده‌ بود امیر. شب‌، هیاهوی سیرسیرک‌ها مثل شب‌های دیگر بود، اما آن‌ها دیگر دوستش نداشتند. هر دو چمباتمه زده گوشه‌ی اتاق، خیره مانده بودند به پیشرفت مهتاب روی رختخواب‌شان که کف اتاق پهن مانده بود... گاه به گاهی‌ به‌ نظرشان رسیده‌ بود كه‌ در می‌زنند. گاهی‌ كوبه‌‌ی مردانه‌، گاهی‌ كوبه‌ی زنانه... دم‌دمای صبح، نینای‌ پیشانی گذاشته بود روی زانوهای امیر و گفته‌ بود:

 

ـ ترس‌ خیلی‌ حسوده‌. چشم‌ دیدن‌ خوشی ما رو نداره‌... پست‌فطرته...

 

و وقتی سربلند کرده بود، در چشم‌هایش پرده‌ی نازکی اشک برق می‌زد.

 

امیر پرسیده بود:

 

ـ دلت برای بچه‌هات و شوهرت تنگ نشده؟

 

ـ تو اگه شده بگو... اگه بفهمم ازم قایم کردی خودم رو خلاص می‌کنم... من بعضی وقتا خیلی می‌ترسم. چون خیلی با هم خوب با هم هسیم. برای چی توی دنیا ترس هس؟ ... ها...؟ برای چی؟

 

و نینای داد می‌زد: برای چی نمی‌دانی؟ مشت می‌کوفت به سینه‌ی پهن امیر، به سر شانه‌هایش که برای چی هیچی نمی‌داند...

 

اما فردا صبح، نینای مثل صبح‌های دیگر، دامنش را بالای زانوها گره زده، برای مرغ‌ها و خروس‌شان دانه می‌ریخت. اگر تخم‌مرغی در لانه‌ی آن‌ها بود، با کیف کف دست می‌غلتاندش، مردد که جایزه‌ی تاخت‌وتاز مردش بشود، یا بماند برای جوجه شدن. بعد اجاق را می‌افروخت تا بوی دود و شالیزارهای شمالی توی خانه پخش بشود... ظهر، از زیر درخت‌های نارنج، گلبرگ‌های بر زمین ریخته‌ی باهارنارنج را جمع می‌کردند، تا نینای با آن‌ها مربا درست کند و یا توی چای امیر بریزد، معطرش کند... و امیر انگار تازه زیبایی‌های نینای را کشف کرده باشد، دست می‌کشید به لب‌های پُر و برجسته‌ی او که از شدت شادابی و بوسه قاچ‌قاچ شده بودند...

امیر بعد از یک ماه به اعتراف افتاده بود که:

 

ـ فکر نمی‌کردم این قده سخت باشه... باید یك‌ فكری‌ هم واسه‌ی گوشت‌ قرمز بكنیم.

 

ـ من دارم. تو یه فکری واسه‌ی خودت بکن...

 

وقتی برخلاف محاسبه‌ی غلط امیر، ذخیره‌ی آردشان تمام شده بود، آسیاب‌‌دستی‌ سنگی‌ سنگین را به زحمت از آشپزخانه‌ با هم‌ به‌ حیاط کشانده بودند. امیر برافروخته‌ی زحمت و زور زدن، کمر صاف کرده بود و رو به آسمان، نفس عمیقی به سینه کشیده بود. کلاغی روی رخ‌بام غربی نشسته بود آن‌ها را تماشا می‌کرد. نینای‌، سر پیش آورده بود و نزدیک سینه‌‌ی عرق‌آلود امیر نفس عمیقی تو کشیده بود. زل زده بود به لغزش دانه‌های عرق میان موهای سینه‌اش... امیر حیرتی پرسیده بود:

 

ـ باز هم؟!...

 

نینای چند قدم آن طرف‌تر به تنه‌ی کاج تکیه داده بود.

 

ـ خودت هم می‌خوای، منتها خبر نداری...

 

امیر دست‌هایش را دور او و تنه‌ی کاج هفتاد ساله‌ حلقه کرده بود. دست‌هایش آن طرف تنه‌ی کاج به هم قفل نمی‌شدند... بعدش، هم‌چنان سر پا، نینای وحشی‌شده‌ی لذت، با مشت و چنگ امیر را از خود رانده بود عقب که نفس بگیرد... سرتاسر کمرگاه سفیدش، از پوست زمخت کاج و صمغ و گرده‌ی اخرایی، نقش‌هایی افتاده بودند... نینای کنار حوض دو زانو بر زمین نشست: چشم‌هایش خیره به سر شیر سنگی... همان هفته‌های اول، دهان شیر را خالی کرده بودند، به امید این که از آن آب بیاید و شب‌ها با صدای ریزش آب بر حوض بخوابند. اما از آن دهانه‌ی تاریک، فقط هوهویی از رخنه داشتن به اعماقی دور بیرون می‌زند... امیر شروع کرده بود با چاقو روی تنه‌ی کاج، خط نشانه‌ی: این بار این جا... را حک کردن. زیر لبی تصنیف می‌خواند:

 

یارم به یکتا پیرهن... خوابیده زیر نسترن... ترسم که بوی نسترن... مست است هوشیارش کند... یارم به...

 

یک‌دفعه از حلق نینای خِرخِر ترس بیرون می‌زند. با انگشت به دریچه‌های تاریک اتاق پنجدری اشاره می‌کند . می‌گوید عبور دو شبح قوزی و روشن را پشت دریچه‌ها دیده. از قاچِ لبش یک چکه خونابه می‌چکد.

 

ـ ... بچه‌هامون... بدبختا بچه‌هامون... مث توله‌سگ ول‌شون کرده‌ایم...

 

به هم پشت کردند که اشک‌های همدیگر را نبینند... بعد غروب بود و توی بغل هم، رمق از دست داده، روی آجرهای قزاقی حیاط ولو شده بودند. دیوارهای بلند چهار طرفه‌ی خانه، آسمان محدودی را قاب گرفته بودند. امیر با سرانگشت رد پرواز پرنده‌ای، شاید عقابی را، در دل آسمان دنبال می‌کرد. نینای از صدای پچ‌پچه‌ای که توی بعضی اتاق‌های خالی خانه جا مانده گفته بود:

 

ـ ... از تو حیاط می‌دوم خودم رو می‌رسونم به اون اتاقه... ولی اون جا کسی نیس. روی خاک کف اتاق فقط جای پای خودم و خودت هس... همین... منتها وقتی صبر می‌کنم، خوب گوش می‌دم... ـ‌خیلی نامردی اگه این رو که می‌گم به فکرت برسه دارم دیوونه می‌شم‌ـ وقتایی که خوب گوش می‌دم، به نظرم می‌یاد انگار گوشه‌کناری همین اتاقه، اون پچ‌پچه‌هایی که بوده کنجله شده، مونده... خیلی نامردی اگه اون لبخند پدرسوخته‌ات رو بزنی.

 

امیر به دهانه‌ی تاریک زیرزمینی که نزدیک‌شان بود نگاه می‌کرد. قه‌قه خنده‌ای تحویل نینای داده بود، گفته بود:

 

ـ باید یه بازی جدید اختراع بکنیم...

 

تخیل‌شان روز به روز بازتر و کاری‌تر شده بود. نشده بود که از بازی‌های پیشنهادی دیگری، خوششان نیاید. به انعکاس ناله‌ها و قه‌قهه‌های قبلی‌شان در اتاق‌ها، خنده‌های تازه‌ای اضافه می‌کردند...

 

اوایل تابستان، اولین شب در اتاق خواب تازه‌شان در سمت تابستانی خانه، یک‌دفعه قیه‌قاه مرغ‌ها و خروس‌شان بلند شده بود. از پنجره‌ی پنجدری می‌دیدند که حیوان‌ها: جنونی، به هر طرف می‌دوند، خودشان را به در و دیوار می‌کوبند. نینای کنجله شده بود پایین پای امیر، پای مردش را بغل کرده بود. امیر تکرار کرده بود:

 

ـ هر چی هس، از توی اون زیرزمیناس...

 

امیر پنجره را بسته بود. گفته بود:

 

ـ نترس...! همه‌ی این خانه‌های قدیمی دارن... معمولن یه جفت هسن... فکری‌ام تا حالا کجا بوده، یا بوده‌ان...؟ ولی آدمای قدیمی همیشه گفتن مارهای خونگی خوش‌یمنن. آزاری نمی‌رسونن.

 

چشم‌های نینای گرد شده بودند.

 

ـ یعنی شبا که ما خوابیم، شاید بیان بالای سرمون؟

 

مرغ‌ها تا سپیده‌ی صبح آرام نشده بودند... امیر، با تخم‌مرغ‌های محصول خودشان، صبحانه درست کرد: دور زرده‌های خوش‌رنگ و

تابان، با عسل شکل قلب کشیده بود. پنجره را چارتاق باز کرده بودند. نینای همان‌ طور که انگشت‌های عسلی امیر را می‌لیسید، گنجشک‌ها را نگاه می‌کرد. غلغله‌کنان لبه‌ی حوض جمع می‌شدند: خودشان را می‌شستند.

 

امیر لقمه می‌گرفت، دهن نینای می‌گذاشت. من‌من‌کنان، گفته بود:

 

ـ فکری‌ام ما که هیچ از خانه بیرون نمی‌ریم، همسایه‌ها مشکوک بشن... بدی‌اش اینه که زودی هم به یه قضیه‌ی سیاسی چیزی مشکوک می‌شن، شروع می‌کنن خبر دادن.

 

نینای بدگمان پرسیده بود:

 

ـ منظور؟

 

ـ منظورم...!؟ نمی‌دونم... شاید بهتر باشه... بد نباشه من هر از گاهی توی کوچه خودی نشون بدم، یه طوری که انگار می‌رم سر کار، یا از خرید می‌یام.

 

نینای، چشم‌هایش تاریک، به او خیره مانده بود.

 

ظهر، نینای غیبش زده بود. امیر، چند بار همه‌ی خانه را دنبال او گشته بود. شامگاه وحشت‌زده از تصور متروک ماندن، اتاق به اتاق نینای را هوار می‌کشید. تا بالاخره، آن هم از صدای دماغ بالا کشیدنش، او را تهِ پستوی تاریک یکی از اتاق‌ها پیدا کرده بود. نینای ناخن‌های بلندش را توی گوشت بازوی او فرو می‌کند، بعد هق‌هقِ گلایه سر می‌گذارد روی شانه‌ی او که چقدر دیر پیدایش کرده. می‌نالد که:

 

ـ اگه مث قبلنا دوسم داشتی، از بوی تنم هم که شده زود پیدام می‌کردی... خجالت نکش! بگو ازم خسته شده‌ای!... بگو می‌خوای به باهانه‌ی بیرون رفتن، بری دیگه برنگردی...!

 

امیر گوش او را به سینه‌ی خود می‌چسباند که: بشنو! داره چی می‌گه قلبم؟

 

ـ داره دروغکی می‌گه دوسم داری.

 

ـ خب این چی؟

 

نینای را همان جا روی زمین غباری، به سینه دراز می‌کند... هنوز خراش‌های پوست کاج روی کمر نینای هست... اما نینای از زیر سنگینی تن او میلغزد بیرون.

 

ـ وقتی حاضر شدی بیای زیر، بگو...

 

نینای کفش‌هایش را از مدت‌ها قبل کنار گذاشته بود. همه جای خانه را برهنه‌پا تاخت‌وتاز می‌کرد. امیر، نگران، مدام هشدارش می‌داد که با گرم شدن هوا، عقرب‌های خانه‌ی قدیمی بیدار شده‌اند، از سوراخ‌سمبه‌ها بیرون می‌آیند... نینای ترس او را دست می‌انداخت... در آخرین بحث‌شان، بی‌حوصله، درآمد که:

 

ـ کدوم عقرب؟! عجب خنگی هسی! اصلن تا حالا یکیش رو دیدی؟!... همه‌شون رو خورده... می‌خوره.

 

چشم‌های امیر گرد شدند.

 

ـ کلاغه... کلاغ‌مون...! ندیدی؟

 

ندیده بود امیر. ولی در خانه هم عقربی ندیده بود... عجیب، خیلی آشنا، نینای از کلاغ حرف زده بود. و امیر از لبخند مبهم نینای هیچ نمی‌فهمید...

 

در باغچه، سبزی‌های کشته‌شان عمل‌ می‌آمدند: گوجه‌فرنگی‌، ترب‌های‌ سرخ‌ نقلی، نعنا و پونه... جوجه‌های از تخم درآمده به آن‌ها نوك‌ می‌زدند. دل‌شان‌ نمی‌خواست‌، ولی‌ همه‌ی بوته‌های‌ محبوبه را از باغچه‌های‌ دور تا دور حوض‌ درآورده‌ بودند، تا امیر خیار و هندوانه بكارد. امیر خاک را شخم زده بود. وقتی دانه‌ها را می‌کاشت، کلاغ را لبه‌ی بام می‌دید. طوری آن جا نشسته بود انگار که مترصد فرصتی است که شیرجه بزند پایین...

 

از کشت تابستانی‌شان فقط دو بوته‌ هندوانه‌شان‌ پا گرفته‌ بود... ولی در ادامه‌ی بازی‌های ممنوع‌شان، هر شب‌ یكی‌شان‌ میوه‌ای‌ می‌شد كه‌ دیگری دلش‌ می‌خواست‌ و نداشتند...

 

آخرهای تابستان: علف‌های‌ پشت‌ و لبه‌ی بام‌ها زرد شده‌ بودند. تنک شده بودند. ولی‌ برعكس‌ آن‌ها، ساقه‌هایی با برگ‌های کوچک، از توی دیوارهای اتاق‌های سمت‌ تابستانی‌ خانه‌ روییده بودند. این گیاهان ناآشنا، سبزی نارس‌ و نورندیده‌ای دارند. از هر اتاقی بیشتر، از دیوارهای اتاق خواب‌شان روییده‌اند. سقف این اتاق پنجدری، پوشیده از نقاشی‌ِ اکلیلی گل‌ و بته است. ساقه‌های سبزـ‌شیری رنگ، حتا در گوشه‌های سقف، تارعنکبوت‌های کهنه و تازه را هم دریده‌اند و از میان‌شان آویزان مانده‌اند...

 

وسط همین‌ پنجدری‌ است كه‌ پیرزن‌ و پیرمرد نشسته‌اند . وحشتزده، از لای در، امیر و نینای به آن‌ها نگاه می‌کنند. امیر پچ‌پچه‌ای می‌گوید:

 

ـ محاله... این طوری نیس...!

 

پیرمرد، انگار كه‌ صدایی‌ شنیده‌ باشد، سر بالا می‌کند، نگاه می‌اندازد به‌سمت‌ مخالف دری که آن‌ها پشتش پنهانند.

 

توی حیاط نینای خم می‌شود پای نارنج‌بن‌ها، و عق می‌زند... وقتی می‌بیند که امیر دارد می‌بیندش، فرار می‌کند سمت تاریک عمارت... امیر رد پای برهنه‌ی او را، روی کف غبارگرفته‌ی اتاق‌ها دنبال کرد، رد پاهای‌شان خیلی بودند. همه جاها ناگهان تمام می‌شدند... بالاخره توی همان پستوی قبلی نینای را پیدا کرد. آرام گریه می‌کرد. نالید:

 

ـ ... داشتن آلبوم عکسامون رو نگاه می‌کردن... عكس‌ بچه‌هام رو نگاه‌ می‌كردن...!

 

همه جای‌ خانه‌ را گشتند، حتا توی زیرزمین‌ها هم نور انداختند: گوشه‌کنارهای زیرزمین‌ها اشیا قدیمی و عجیبی تلنبار شده بودند و لایه‌ی کلفتی غبار روی آن‌ها نشسته بود. گربه‌ها هم بودند. سه گربه‌ی مرده، که دست‌ها و پاهای‌شان به حالت بیدار شدن از خواب کش‌آمده و خشک شده بودند. تازه فهمیدند که چرا هیچ وقت توی این خانه گربه‌ای ندیده‌اند...

 

ولی اتاق خواب‌شان را منتقل کردند سمت زمستانی خانه که آفتاب‌گیر است. تابستان انگار به لج افتاده بود. داغ‌تر شده بود. ساعت‌ سه‌ بعدازظهرها، نینای، از گرمای‌آفتابی که مستقیم به سمت زمستانی خانه می‌تابید، بی‌حال‌ می‌شد. امیر، او را باد می‌زد... بدون این که قرار مداری گذاشته باشند، از پیرمرد و پیرزن حرفی نمی‌زدند. در یکی از گرم‌ترین بعدازظهرها، بحث‌شان شد که رغبت نمی‌کنند بروند آن سمت، یا ترسویند. نینای نالید:

 

ـ به خدا می‌خواد دعوامون بشه... برا اولین باره، داره دعوامون می‌شه... یه نامرد احمقی هسی اگه بذاری دعوامون بشه...

 

و زل زده بود به اتاق‌های آن سوی حیاط. دانه‌های عرق از لای موهای تنک و عقب‌رانده‌ی شقیقه‌اش سرازیر می‌شدند زیر لاله‌ی گوش‌هایش و می‌لغزیدند پایین، شر می‌کردند به ناوه‌ی پستان‌هایش. امیر برای راه انداختن یک بازی تکراری، دانه‌های عرق را زبان زد. نینای اعتنا نکرد... لب‌هایش، از دندان گِزیدن‌هایش، لکه‌لکه سیاه و خون‌مرده بودند. مصمم از جا بلند شد. غرید:

 

ـ خیال‌ یا هر چی‌؛ غلط كرده‌ان... این‌جا خونه‌ی ماس.

 

از پله‌های ‌سنگی‌ پایین‌ دوید خودش را انداخت توی‌ حوض. از خنکای آب قیه کشید. داد زد:

 

ـ تو هم‌ بیا!

 

ماهی‌های ریز و درشت حوض از اعماق بالا آمدند، دور تنش می‌چرخیدند، قلقلکش می‌دادند. نینای، عمدن، طوری که انگار می‌خواهد دیده بشود و شنیده بشود، بلندبلند قاه‌قاه می‌خندید و آب می‌پاشاند: قطره‌های سیمابی بالای سرش، اطرافش، فرود می‌آمدند...

 

این طور، معجزه‌ی آب را برای درک تازه‌ای از پوست‌شان کشف کردند. هر بعدازظهر، نینای در ـ‌به قولش‌ـ دریای سبزش، طوفان راه می‌انداخت. هوار می‌کشید:

 

ـ اونا نیسن... اونا هیچی نیسن...

 

چندین روز بعدتر، تکه‌های پوست آفتاب‌سوختگی را از سرشانه‌های یکدیگر می‌کندند، توی حوض می‌انداختند که: خوراک ماهی‌ها... یک روز امیر کف دستش کپه‌ای روغن خوراکی آورد که کتف‌ها و صورت نینای را چرب کند... حیرتش را نمی‌توانست پنهان کند از روشن شدن رنگ موهای نینای، و رگه‌های آفتابی در آن‌ها... نینای شورتش را به شاخه‌ی نارنج پرتاب کرد، سینه‌بندش به یک شاخه‌ی دیگر بود... مشت می‌کوفت بر آب که:

 

ـ تو هم ماهی باش ترسو...!

 

قبل از این که اشک‌ها از چشمش بچکند فرو می‌رود‌ زیر آب. انبوهه‌ی موهای بلندش روی‌ نقره‌ای آب‌ پخش‌ می‌شوند: هزار شعاع که رگه‌های طلایی در آن‌ها می‌درخشند..‌. سر بیرون‌ می‌آورد، از دهنش فواره‌ای آب می‌پاشاند به‌ صورت‌ امیر.

 

ـ تو هم وقتی می‌ترسی، میخوای!

 

امیر از آب درمی‌آید. حواس‌پرت، برای آوردن حوله می‌رود طرف پنجدری. پیرمرد یک ساقه‌ی از دیوار کنده توی دستش... می‌گوید:

 

ـ مگه‌ می‌شه‌ این‌ چشای‌ سفیدك‌ زده‌ات‌ سیاه‌ بودن‌؟... تا یاد دارم پوستت‌ همین‌ طور سیاه و چغر بوده.

 

پیرزن‌ به‌ حوض‌ و بازی‌های تمام نشدنی یک ماهی بزرگ نقره‌ای نگاه می‌کند.

 

ـ سفید بودم‌ مث‌ باهار نارنج... خودت‌ می‌گفتی‌ چشمای‌ سیام‌ دوتا کولی‌ مست‌ هسن ...

 

پیرمرد به تمسخر می‌خندد:

 

ـ وقتایی که بهت دروغ می‌گفتم کیف می‌کردم که چه راحت گول می‌خوری... هر وقت‌ بهت خیانت می‌کردم، تو دلم می‌گفتم یه‌ وقتی‌ بهش می‌گم‌ كه‌ هیچ‌ غلطی‌ نتونه‌ بكنه.

 

ـ حرف‌ نزن‌، صدات‌ انگار از زیر سنگ‌ قبر در میاد... نفست‌ بو لاش‌ می‌ده‌...

 

پیرزن اولین دریچه‌ی پنجدری را باز می‌کند. می‌گوید:

 

ـ منم‌ یه‌ چیزایی‌ تو دلم‌ دارم‌ گذاشتم نفسای‌ آخرت‌ بهت‌ بگم...

 

صدای‌ خنده‌های‌ عمدن بلندِ نینای‌ می‌آید تو.

 

پیرمرد می‌گوید:

 

ـ همون تعریف تمجیدهایی كه‌ به یکی دیگه گفته بودم، تحویلت می‌دادم، خوشت‌ كه‌ می‌اومد بهت‌ تو دلم‌ می‌خندیدم‌.

 

پیرزن‌ می‌خندد. دریچه‌ی دیگری‌ را هم‌ باز می‌کند. می‌گوید:

 

ـ از بس به نظرت خیلی باهوش بودی، مث‌ آب‌ خوردن‌ گول‌ می‌خوردی‌... بیخ‌ گوشِت‌، نصف‌ شبایی‌ كه‌ خواب‌ هفت‌ پادشاه رو

می‌دیدی...

 

امیر خودش را به نینای‌ رساند. زوزه‌ی پیرمرد هنوز کش می‌آمد تا کنار حوض. نینای انگار که از سردترین آب‌ها بیرون آمده باشد، پوستش دانه‌دانه، با دست‌ها سینه‌اش را بغل کشیده بود.

 

ـ اگه‌... اگه‌ بذاری‌ گریه‌ كنم‌ می‌كشمت‌.

 

در اتاق خودشان، امیر پتوهای‌شان را دور نینای پیچید، ولی او هنوز می‌لرزید... گفت:

 

ـ شبا... تو نامرد چقده زود، راحت خوابت می‌بره... دیگه باید تا صبح بالای سرم بیدار بشینی، نذاری خواب ببینم... خواب می‌بینم: بدن‌هامون... رو سنگ و خاک، خیلی زشت... بدن آدم چقدر زشتی توش هس که پیدا نیس... بدن‌های خوشگل‌مون از بس به‌شون سنگ زده‌ان، له و لت‌وپار شده، دور و برمون پر از سنگ، بدن‌هامون رو یه زمین خاکی ولو افتاده‌ان... آدما رد می‌شن، هیچ دیگه محل نمی‌ذارن... وای! من و تو اون‌جا افتادیم، بدون این که دیگه به فکر هم باشیم... بدون این که دستامون بتونن...

 

امیر گفت:

 

ـ من خواب مرگ دخترام رو می‌بینیم.

 

نینای‌ گفت‌:

 

ـ نمی‌دونم‌ حالا كی‌ موهای‌ پرپشت‌ دخترم‌ رو شونه ‌می‌كنه‌، گیس‌ می‌كنه‌. این‌ كارا از شوهر بی‌عرضه‌ام‌ برنمی‌یاد.

 

امیر گفت:

 

ـ هر كی قرار مدارمون رو بشکنه، از این حرفا بزنه، معلومه‌ دروغ‌ می‌گفته‌ عاشقه‌...

 

نینای‌ جنونی خندید.

 

ـ حرف‌ زن‌ جیغ‌‌جیغوت‌ رو هم‌ نمی‌شه‌ بزنیم‌...

 

و وقتی ناراحتی امیر را دید، گفت‌:

 

ـ ... شوخی کردم. هر دوتاشون آدمای‌ خوبی‌ هسن‌، فقط جاهامون با هم عوضی بوده... اونا خیلی به هم می‌یان. ما تلاش کردیم به هم نزدیک‌شون کنیم... نه؟... تقصیر ما نبود دیگه. خودشون نفهمیدن‌ چكار كنن.

 

شب‌، با طلوع‌ ماه‌ سایه‌ی کاج مثل عقربه‌ی ساعت، روی‌ سمت زمستانی عمارت می‌گردید. ساعت سه صبح، پیرمرد لبه‌ی حوض نشسته بود. انگشت‌هایش‌ را توی‌ آب‌ می‌گرداند.

 

ـ ... چشمای سیاهت‌ دو تا کولی بودن می‌رقصیدن پای آتیش ... همیشه عاشقت بوده‌ام.

 

پیرزن‌ كنار او می‌نشیند. او هم‌ دستی‌ در آب‌ می‌گذارد. با خنده‌ی لوندی می‌گوید:

 

ـ می‌دونسم... گفتم‌ که، تو خیلی‌ ساده‌ای... زودباوری...

 

ـ موهای‌ بلندت: آبشار سیاه... که می‌ریخت رو صورتت... موهای‌ منم‌ زود سفید کرده‌ان. مال‌ خوشی زیادیه‌ كه‌ با هم‌ می‌كردیم... دندونام لق شده‌ان... شگون نداره! نه؟!

 

در صدای خنده‌شان، صدای خرد شدن استخوان است... از هیاهوی هر شب سیرسیرک‌ها اثری نیست، ولی گاهی صدای‌ بال‌های‌ پرنده‌ای شب‌پره طول حیاط را طی می‌کرد. امیر گفته بود خفاش است، نینای‌ می‌گفت‌ چلچله‌ است... سحر، مثل همه‌ی سحرها، گنجشكی‌، توی‌ نارنجی‌، مردد ، شروع می‌كرد. انگار یکی را صدا می‌زد. بعد جوابش می‌آمد. بعدتر جواب‌های بعدی... و سرانجام همه‌ی حیاط پر می‌شد از جیکاجیک گنجشك‌ها... نینای چشم‌هایش گودافتاده‌ از بی‌خوابی‌، سرگشته توی اتاق راه می‌رفت، زانوهایش لق می‌زدند. بالاخره افتاد. نالید:

 

ـ چشمای پیرزنه اصلن سیاهی‌ نداره‌... ولی‌ می‌بینه‌...

 

امیر می‌گوید‌:

 

ـ وهم‌ان... هیچی نیسن... من و تو هم اگه تسلیم این وهم بشیم چه فرقی داریم با آدمای بیرون... باید خوشحالی بکنیم... تا جون داریم خوشحال باشیم.

 

کلاغ روی رخ‌بام شرقی خانه بی‌حرکت نشسته بود... ظهر به فکر امیر رسید که سایه‌سار نارنج‌ها را برای خودشان کنار حوض اشغال کنند. لمیدند به تماشای بازی سنجاقک‌های صورتی و بنفش روی آب حوض. نینای گفت:

 

ـ خیلی سال بود که توی هیچ خونه‌ای سنجاقک ندیده بودم... فقط این خونه‌ی خودمون سنجاقک داره... این جا خونه‌ی خودمونه، نه؟

 

امیر، شیشه‌های تاریک پنجره‌ها را می‌سکید. بی‌حواس جواب می‌داد. نینای با گیره‌ی دو انگشت موی سینه‌ی او را کند. با آخِ دردِ امیر؛ در هوا، پروازکنان: نشستن یک سنجاقک صورتی را روی سنجاقک بنفشی، به او نشان داد... لبخند زد به مردش؛ به بهانه‌ی گرما، دامنش را از روی ران سفید خوش پهنایش کنار زد... امیر هم‌چنان حواس‌پرت پنجره‌ها و پشت‌بام‌ها بود.

 

چند شب بعد، نینای بدون مقدمه پرسید:

 

ـ گربه‌های مرده... توی زیرزمین... اون روز که دیدیم‌شون... چند تا گربه‌ی مرده بودند؟

 

ـ یادم نیس.

 

ـ دروغ می‌گی... این طوری برام قیافه‌ی مظلومِ بهت برخورده رو نقش بازی نکن. مطمئنم داری خیلی داری دروغ می‌گی... چند تا بودند؟

 

ـ چارتا بودن...

 

ـ دروغ می‌گی...! حالا چارتا شده‌ان...

 

روز بعد، امیر، بالاخره توانست بر بوی نا و مسمومِ زیرزمین غلبه کند و تا وسط‌های آن تو برود. روی لایه‌ی غبارِ کف زیرزمین اثر کشیده شدن چیزهایی بود. جنازه‌ی خشک‌شده‌ی گربه‌ها نبودند و روی زمین هیچ جای پایی دیده نمی‌شد... ولی بعد به نظرش می‌رسید که از هوای مانده‌ی زیرزمین، یک حالت نشئگی لذت‌بخشی به تنش وارد می‌شود... ساعتی بعد وقتی بالا آمد، نینای را نشسته کنار حوض دید. گوش چسبانده بود به دهان سر شیرِ سنگی... انگار که به خوبی چیزی می‌شنید. هر دو بدون حرف، با سوءظن به همدیگر خیره ماندند.

 

بعدازظهر، نینای‌ هراسان، از پلکان کنار اتاق‌شان پایین دوید. دهنش‌ باز و بسته‌ می‌شد و حرفش‌ نمی‌آمد. دست امیر را گرفت و کشاند سمت اتاق‌شان. هر دو در آستانه‌ی در اتاق واماندند. پیرمرد و پیرزن جلو دو چمدان‌ آن‌ها نشسته‌ بودند، لباس‌های‌شان‌ را یكی‌یكی‌ درمی‌آوردند، به‌ هم‌ نشان‌ می‌دادند و لبخند میزدند. لبخندی از سر آشنایی که لثه‌های‌ سیاه‌شان را نشان می‌داد.

نینای، دندان‌هایش‌ به‌ هم‌ می‌خوردند، نالید:

 

ـ بكششون...!

 

ـ پاشون‌ لب‌ گوره‌... یه‌روز می‌بینیم‌ كه‌ نیستن‌.

 

پیرمرد و پیرزن، چشم‌های خاکستری‌شان را به سمت آن‌ها چرخاندند.

 

نینای‌ زنجموره کشید‌:

 

ـ حقمونه‌ که سرمون بیاد...

 

امیر زمزمه‌ای گفت‌:

 

ـ قرارمون بود از این فکرا نکنیم... حق‌ ما هس‌ كه‌ با هم‌ باشیم‌... ما قشنگیم، با هم قشنگ با هم هسیم. قشنگی محاله گناه باشه.

 

نینای‌ گفت:

 

ـ بگو... بیشتر بگو...!

 

امیر گفت‌:

 

ـ ما با هم‌ هیچ‌ كاری‌ به‌ دنیا نداریم . هیچ‌ آزاری‌ نداریم... همین‌ خودش‌ عینِ بی‌گناهیه‌.

 

نینای کنار حوض زانو زد و بالا آورد... روی رخ‌بام، کلاغ چنگالش را بر چیزی فشرده بود. هر از گاهی، خم می‌شد و از آن تکه‌ای

می‌کند، سر رو به آسمان می‌کرد و می‌بلعید. بفهمی‌نفهمی انگار فلس‌هایی نقره‌ای از منقارش می‌تکیدند...

 

و دیگر، هوا به سردی می‌رفت. آفتاب بر آجرهای دیوارهای خانه که می‌تابید، دیگر رنگِ آفتابی‌رنگ زنده‌شان را برنمی‌تاباند. روزهای ابری، خاکستریِ خسته و بی‌جلایی خانه را دربرمی‌گرفت. شب‌های پرحرفی تا دم صبح را از دست داده بودند. و حالا دیگر حتا بعدازظهرها هم می‌خوابیدند، و خیلی وقت‌ها کسل بیدار می‌شدند. نینای می‌رفت کنار حوض می‌نشست، دست در آب می‌گذاشت و به حرکت ابرها بر آب سبزرنگ حوض نگاه می‌کرد. ماهی‌ها اگر بودند به اعماق رفته بودند. نینای دستش را در آب حرکت می‌داد. موج‌هایی در آب و در ابرها روان می‌شدند. نینای گوش می‌داد به صداهایی که از دهان شیر سنگی بیرون می‌وزیدند.

نینای گفت: صدای آتش است... لابلاش دادوفریاد یه آدمی هم هست. زور می‌زنه یه حرفی رو به ما برسونه...

 

امیر به مسخرگی گفت:

 

ـ نکنه تور پهن می‌کنه بلندت کنه...

 

روز بعد نینای، نشسته همان جا، بدون مقدمه جواب داد:

 

ـ یه مردی که حرف نمی‌تونه بزنه، زوزه که می‌کشه، خواستنی‌تر از مردای وراج هس.

 

بعد برای خودشان عجیب بود که یکی از بازی‌های بچگی‌های‌شان یادشان آمد. دو انگشت توی سوراخ گوش‌های همدیگر فرو کردند و آن وقت از اعماق گوش‌های‌شان می‌شنیدند: همان صدایی که مادربزرگ یا پدربزرگ‌شان گفته بود صدای گرگره‌ی آتش جهنم است...

 

با گذرِ تُنداتندِ روزهای پاییزی، بارها، امیر به ابرهای آسمان نگاه کرده بود و گفته بود که باید گندم بکارند... حتا برای گسترش باغچه‌ها ، آجرهای قسمتی از حیاط را هم از جا کند... اما دیگر دست و دلش به ادامه‌ی کار نرفت که از زیر نارنج‌ها خاک بردارد و جای آجرها پهن کند... و بارها گفته بود که باید بروند بیرون یک گوسفند بخرند...

 

جمعیت مرغها و خروس‌های‌شان زیاد شده بودند، اما نینای رغبت نمی‌کرد از گوشت آن‌ها بخورد. می‌گفت:

 

ـ خودم بزرگ‌شون کرده‌ام... دلم نمی‌یاد...

 

و گاهی دیگر می‌گفت که: آن‌ها از کلاغ یاد گرفته‌اند ، دیده که عقرب خورده‌اند... اما در پختن نان خیلی ماهر شده بود. هر دو، خیره به همدیگر، تکه‌های نازک نان را به دندان می‌کشیدند، و بعد فکرهای همدیگر را که حدس زده بودند، به زبان می‌آوردند. قاطع؛ بدون این که لازم ببینند که بپرسند:

 

ـ درست می‌گم...؟

 

شبی که بعد از یک ماه به هم چسبیدند، بینشان حرف زنِ امیر و شوهر نینای پیش آمد. تحریک‌شان می‌کرد. اسم‌های‌شان را به همدیگر دادند. اما روزهای بعد، هیچ رغبتی به دیدن همدیگر نداشتند.

 

پیرمرد می‌گفت‌:

 

ـ مث‌ كنه‌ هستی تو. ولم‌ كن‌ برم‌... دندونای تو هنوز مث دندونای گرگ می‌جون... ولم کن برو...!

 

پیرزن‌ می‌گفت‌:

 

ـ این دفعه دنبالم نیا. بذار توی زیرزمین‌، پشت‌ هیمه‌ها سرم‌ رو بذارم ‌ زمین‌ و دیگه پا نشم. مث‌ همون‌ کلاغ ‌ پیره‌ كه همون‌جا خشكش‌ زده‌... نگا! دست تا می‌کشم به موهام، ته‌مونده‌ی‌ موهام‌ دسه‌دسه‌ میان ‌تو دسم‌... كجا بریزم‌شون...؟

 

تارهای درخشان نقره‌ای در هوا پخش می‌شدند. به شاخه‌های نارنج‌ها گیر می‌کردند. نسیم سرد آن‌ها را بالاتر می‌برد. به رخ‌بام‌ها آویزان می‌ماندند... مانند تارهایی از جنس مه، حل می‌شدند در هوا...

 

امیر تا چشم نینای را دور می‌دید، می‌خزید توی زیرزمین‌های توبه‌تو؛ و وقتی بالا می‌آمد، چشم‌هایش از نشئگی غریبی سرخ بودند... اما مدام بدگمان، نینای را زیر نظر داشت. نیمه‌شب‌ها از خواب بیدار می‌شد و آرام دست دراز می‌کرد سمت نینای تا از حضور او مطمئن شود. روزها، همین تا که مدتی زن از نظرش دور می‌ماند، دیوانه‌سر دنبال او می‌گشت. و وقتی که او را ماتک‌زده به نقطه‌ای پیدا می‌کرد، بی‌توجه به ریش‌خنده‌ی نینای، بهانه‌ی احمقانه‌ای سر هم می‌کرد.

 

یک شب، هر دو از نعره‌ی همدیگر، از جا پریدند... امیر گفت:

 

ـ پیرزنه بِهِم خیره بود.

 

ـ تازه داری می‌بینی!؟... بیا زیر پتوی من...

 

ـ تو بیا...

 

به هم نزدیک نشدند. امیر می‌گفت‌:

 

ـ حقیرشون‌ كردیم... تو چشم بقیه...

 

نینای‌ می‌گفت‌:

 

ـ كاشكی‌ وقتی‌ می‌خوان‌ سنگ‌مون‌ بزنن‌ بذارن‌مون کنار هم‌... به نظرت اونام‌ هم‌ می‌زنن‌؟ زن‌ تو، شوهر من‌، بچه‌هامون‌؟ خوبه‌ كه‌ اونا هم‌ بزنن‌. شاید آروم‌ بشن‌... آره اونام می‌زنن... از ما متنفرن... می‌زنن... انتقام‌شون رو می‌گیرن آروم می‌شن. خوشبخت می‌شن... پس ما هم دیگه ما هم نباس غصه‌شون رو بخوریم... غصه‌شون تموم می‌شه... پس من و تو اصلن نباس...

 

و برگ گس نارنج می‌جوید... با نزدیک شدن زمستان کاج و نارنج‌ها ‌ تیره‌تر می‌شدند. خیلی وقت بود که بادهای پاییزی شهر شروع شده بودند. در اتاق‌های خالی و حفره‌های زیرزمین‌ها می‌پیچیدند. صداهای سرگردان را می‌بردند یا می‌آوردند... در صورت همدیگر میدیدند گود افتادن گونه‌های‌شان را، و دو هلال تیره که زیر چشم‌های‌شان پهن‌تر می‌شدند... ذخیره‌ی هیمه‌شان هم رو به پایان بود. شب‌ها، لباس‌های‌شان را روی هم می‌پوشیدند. بوی بدن نشسته‌شان توی اتاق می‌پیچید. ولی جدا از هم زیر پتوهای‌شان می‌لرزیدند.

 

امیر می‌گفت:

 

ـ یه بار، شب که شد، بیا با هم بریم بیرون، یه کم آذوقه بخریم. برا زمسون چیزی نداریم...

 

و هر بار، نینای شانه بالا می‌انداخت و از او دور می‌شد. امیر از ته حیاط او را صدا می‌زد. نینای انگار نشنیده، گم می‌شد تویِ تو به توی اتاق‌ها . امیر نعره می‌کشید:

 

ـ نینای...!

 

و از وحشت خشکش می‌زد، چون به نظرش می‌آمد که از دهن سر شیر سنگی هم، زوزه‌ی مردی را می‌شنود... وقتی که تکه‌های سرخ و آبی را شناور روی آب حوض دید، همین زوزه را می‌شنید. نینای دو دست پیراهن دوست‌داشتنی‌اش را که با خود به این خانه آورده بود، قیچی‌قیچی کرده بود و پاره پاره‌ها را روی آب حوض پخش کرده بود... دیگر هیچ به خودش نمی‌رسید. نه موهای بلندش جلایی داشتند، نه پوستش تابناکی پس از عشق‌ورزی‌های دورشان...

 

یک روز عصر، امیر شروع کرد خط‌هایی را که به نشانه‌ی گذر روزها و هفته‌ها روی دیوار اتاق کنده بود، شمردن. دوباره شمرد. انگار عمدن جلو چشم نینای می‌شمرد... بعد دست نینای را گرفت و او را دنبال خودش به‌ متروک‌ترین پستوی خانه کشاند‌. نینای دستش را کشید و از او فاصله گرفت.

 

ـ کاریت ندارم.

 

امیر فانوس روشن کرد.

 

ـ هنوز نفهمیده‌ای که وقتی نمی‌خوای منم نمی‌خوام...

 

ته پستو، درِ خمره‌ی کوچکی را برداشت. روی چهارپایه‌ای، سفال اخراییِ خمره انگار از جنس شعله‌ی فانوس بود.

 

ـ نگاه‌ كن!

 

نینای‌ خم‌ شد روی‌ خمره.

 

ـ صورت خودت‌ رو می‌بینی؟

 

صورت نینای می‌تابید بر یک ارغوانی‌ عمیق‌ که جریانی زنده و مرموز در آن می‌جوشید. بو کشید. حیرت‌زده انگشتی از آن چشید.

 

ـ قدیمی‌ها گفته‌ان که هر وقت بشه مث آینه، یعنی که عمل اومده.

 

نینای بدگمان پرسید:

 

ـ انگور از کجا آوردی؟

 

ـ یه بعدازظهری که خوابیده بودیم، شیطون اومد به خوابم گفت پاشو انگورای آخر فصل خوبی بازار آورده‌ان... برو که چاره‌ی درد شما تو چوب تاکه...

 

ـ چطور دلت اومد وقتی خواب بودم، بی‌خبر بودم... قرارمون رو شکوندی؟

 

ـ می‌خواسم غافلگیرت کنم... امشب شبِ تولدته... خوشحال نشدی؟

 

ـ طرف خونه‌ات هم حتمن رفتی؟ آره؟ رفتی...!

 

ـ نه... تا همین نزدیکی‌ها فقط رفتم.

 

معلوم بود که نینای‌ زورکی لبخند می‌زند... گفت‌:

 

ـ حالا نوبت منه غافلگیرت کنم... برام بریز...

 

تشنه، لیوان سوم را هم سرکشید... بعد که رگ‌های ارغوانی روی سپیدی گردنش می‌لغزید، با پوزخند گفت:

 

ـ من... آبستنم...

 

امیر ماتک‌زده ماند...

 

ـ دیگه مث قدیما حوصله‌ات نمی‌شه دروغی خودت رو خوشحال نشون بدی...

 

ـ می‌ترسم... برای تو...

 

نینای جرعه‌ای شراب در دهان می‌گرداند... همه‌ی آن ارغوانی گرم‌شده را پاشاند به سر و تن مرد. امیر سر فروکرد توی خمره. هوف‌هوفِ هورت‌کشیدنش توی خمره می‌پیچید. نینای تلخ خنده زد. امیر سر بیرون آورد. چشم‌هایش گر گرفته بودند. دو دستش را فرو کرد توی خمره. بعد که کاسه‌ی دست‌ها را بالا آورد، نینای هم سر پیش آورد و همراهش از لبه‌ی دست او نوشید. لب‌های ارغوانیِ ریشخدی‌اش، امیر را بلکه وحشی‌تر می‌کردند. نینای به جلو شلوار او اشاره کرد و قه‌قهه‌ زد... امیر خِرهای بدوی از ته حلق کشید. چنگال‌های آخته‌اش را بالا آورد... نینای گریخت. مرد دنبالش... توی حیاط، جیغ‌کشان، تروفرز جا خالی می‌داد و آغوش بازِ امیر به دیوار و درخت کوفته می‌شد... هوار کشید:

 

ـ پیری‌یا تو پنجدری‌ان. دارن دیدمون می‌زنن... کله‌ی سفیدشون رو می‌بینی...

 

امیر داد می‌زد که: بپا نینای! تو دیگه تنها نیسی...

 

هر بار، نفس‌بریده که مجبور می‌شدند خم‌شده، دست‌ها روی زانوها، نفس بگیرند، هر دو گرگ‌وار به هم خیره می‌ماندند. بعد امیر هجوم می‌برد و نینای قه‌قه‌کشان می‌لغزید از چنگ او... دوباره همان ول‌خنده‌های سرخوش قدیمی از دهان مست نینای آزاد می‌شوند در حصار حیاط.

 

ـ من یه سفیددندونم تو یه گرگ... بیا مرزِ قلمرو خودمون رو معین کنیم! بلدی چه جوری...

 

شروع کردند. نینای دورتادور باغچه‌ها و حوض را برای خودش انتخاب کرد. امیر جلو درگاه زیرزمین‌ها را خیس کرد...

 

ـ من کم آوردم. باید بازم شراب بخورم...

 

مرغ‌ها و خروس‌ها در گوشه‌های تاریک خانه قایم شده بودند. در آخرین لحظه‌های نور روز، نینای خم شد بر آب‌روِ خشک‌شده‌ی کنار حوض. آن‌جا ریسه‌های سیاه‌رنگ و طولانی تخم قورباغه‌ها خشک شده بودند. نینای چیزهایی را از توی آب‌رو برداشت، کف دستش خوب نگاه‌شان کرد. قه‌قه زد، بعد انداخت‌شان توی باغچه و رفت توی اتاق خواب‌شان... در نور تنها چراغ حیاط، امیر، روی خاک باغچه پیدای‌شان کرد. مثل دو دانه‌ی مروارید کج کوله بودند. بلکه سنگین‌تر هم بودند، اما درخششی نداشتند... اولین باران آن سال باریدن گرفت...

 

امیر خمره را به اتاق آورد. پس از مدت‌ها، نینای جلو آینه‌ی تکیه‌داده‌شده به دیوار نشسته بود و با ته‌مانده‌ی لوازم آرایشش حلقه‌های تیره‌ی زیر چشم‌هایش را می‌پوشاند. لب‌هایش را ماتیک زد. دنبال پیراهن سرخِ قشنگش گشت... هیچ یادش نمی‌آید تکه‌پاره‌های شناور روی آب حوض را...

 

نینای گوش تیز کرد به صدای باران. زمزمه‌ای گفت:

 

ـ دو تا پیریه‌ مدتیه پیداشون‌ نیست‌.

 

ـ تو یكی‌ از زیرزمینا لابد از سرما خشك‌شون‌ زده...

 

نوشیدند، به هم خندیدند. زبان‌شان سنگین شده بود. امیر گفت:

 

ـ هنوز پول داریم که یه جفت گوسفند ‌ بخریم‌.

 

نینای‌ دندان‌هایش را آخته کرد.

 

ـ من یاد می‌گیرم از پشم‌شون برا بچه‌مون لباس درست بکنم... اونام بچه می‌زان، شیر گیرمون می‌یاد...

 

همین‌طور که رویا می‌بافت پلک‌هایش سنگین شدند، کلمه‌ها در دهانش پَخ و نامفهوم شدند... امیر خزید کنار او. دست برد به حریم شکم اندک برآمده‌ی نینای بلکه حرکتی درون آن حس کند. زمزمه کرد:

 

ـ هنوزم... ببخش که دوستت دارم... بچه‌مون رو هم...

 

... ناگهانی شروع شد... نینای وحشیانه لگد کوفت و او را راند. بعد کنجله شد گوشه‌ی اتاق. زوزه‌ی التماس می‌کشید که امیر نزدیکش نشود... جیغ‌هایش قطع نشدند تا وقتی که امیر از اتاق بیرون نرفت.

 

طولانی شب: امیر کنار حوض می‌لرزید. از دانه‌های باران روی آب حوض حباب‌هایی می‌روییدند. هم‌چنان از توی پنجدری هق‌هق نینای می‌آمد. بعد از مدتی، دیگر امیر لغزش سرد دانه‌های باران را زیر لباسش حس نمی‌کرد. نوشید و پشت پلک‌هایش می‌دید که آب حوض به رنگ خاکستری درخشانی می‌گردد. بعد دید که نینای جرعه‌ای شراب در دهن سرِ شیر سنگی ریخت و خم شد و آن حفره‌ی تیره را بوسید... گرمای نشئه‌آوری از زمین به پاهایش نشت می‌کرد. ناخن‌هایی تیز را روی دو گونه‌اش حس کرد، اما پلک‌هایش را هم باز نکرد. لوله شدنِ پوستش را زیر ناخن‌ها حس می‌کرد و گرمای بیرون زدن خون در خطِ زخم‌ها را. چنگ‌های نینای به زیر گردنش رسیدند. پیراهنش را جر دادند. خرهای شهوانی از حلق امیر بیرون زد. غرید:

 

ـ دلت‌ كجاس‌؟...

 

تن گرم و خیس نینای دورتادورش پیچیده شده بود. دست‌ كرد تو سینه‌‌ی نینای‌. قلبش‌ را درآورد. نینای‌ زد زیر دستش‌: قلبِ تپنده‌اش پرتاب شد توی آب حوض. اما در آب هیچ موجی انگیخته نشد. اما میان حباب‌های کوچک باران، یک حباب بزرگ و سرخ قلپ زد روی آب. نور دریچه‌های پنجدری روی حباب می‌تابید...

 

نیرو و حرص نخستین بارشان، باز آزاد شده بود در تن‌شان... نینای، مرد را به درخت نارنج می‌فشارد. دست‌ها و سنگینی تنش دور گردن او و تنه‌ی درخت؛ پاهایش را بالا می‌پیچاند. مچ دست‌های امیر می‌خزند زیر گودی زانوهای نینای؛ و با فرو رفتن یک خار بزرگ تنه‌ی ‌ نارنج توی شانه‌اش چشم‌هایش را باز می‌کند.

 

نینای‌ لابه‌لای زوزه‌های لذت، فریاد می‌کشد:

 

ـ واسه‌ی چی اومدید...؟ خیلی پر رو شدید اومدید!

 

نینای بیخ گوش امیر داد می‌زند:

 

ـ اومده‌ان، نگامون می‌کنن...

 

هق‌هق‌ می‌خندد. امیر می‌چرخد و کمرگاه او را به تنه‌ی نارنج می‌کوبد. از تکان‌تکان تنه‌ی درخت نارنج، گنجشك‌های توی درخت، از خواب‌ پریده، می‌پرند دسته دسته...

 

پیرمرد و پیرزن نزدیک‌تر شده‌اند به آن‌ها... نینای، چشم‌هایش خیرخیره به آن‌ها... می‌نالد:

 

ـ ...جزغاله‌ام کن!

 

از دهان سردیس سنگی شیر، صدای غلتیدن سنگ بر سنگ می‌آید؛ صدای پیچ‌خوردن رودخانه می‌آید. صدای فشرده شدن حبه‌های انگور می‌آید. کنار تحرک پاهای‌شان، خمره‌ی شراب ترک می‌خورد. ارغوانِ تیره روان می‌شود روی آجرهای قزاقی. می‌غلتند بر آن... پیرمرد خم می‌شود خار نارنج را از پشت امیر بیرون می‌کشد. دندان‌های‌ نینای‌ در شانه‌ی امیر فرورفته‌اند. و نمك‌ِ اشكش‌، زخم‌ شانه‌ی او را می‌سوزاند.

 

سپیده و ابرِ سرخ‌فام، لبه‌ی بام شرقی خانه موج می‌زنند: لب‌پر می‌زنند لبه‌ی بام... نینای و امیر حل شده در هم، آرام آرام، آرام می‌شوند. نینای‌ زمزمه می‌کند:

 

ـ اگه‌ تو شهر طاعون بیاد، تو خونه‌ی ما که نمی‌یاد...؟

 

امیر کرخت‌شده‌ی عبورِ لذت و مستی از تنش؛ پلک‌هایش سنگین، می‌گوید:

 

ـ نه‌، این‌جا نمی‌یاد... حالا ماه چندمته‌؟

 

نینای‌ دست روی شکم می‌گذارد.

 

ـ چشم به هم بزنی شیش ماه دیگه می‌گذره.

 

چشم‌های نینای، انگار که شسته شده باشند، حالا باز درخشانند. امیر می‌گوید:

 

ـ دوتا کولی خوشحال توی چشم‌هاتن... دوتا کولی مست می‌رقصن تو آتیش چشم‌هات...

 

پیرزن می‌گوید:

 

ـ این بار هم قراره دوقلو بیان.

 

پیرمرد یک دندان پوسیده را از توی دهان تف می‌کند زمین. پیرزن می‌گوید:

 

ـ این دفعه نمی‌ذارم پسرها رو به جون هم بندازی...

 

ـ دست من و تو نیس... حتا آمد و نیامد یه کلاغ هم از دست ما خارجه... هیچ وقت خدا دست ما نیس که چی بشه، چی نشه...

 

پیرزن می‌غرد:

 

ـ این دفعه دیگه، هر چی بشه یا نشه، دنیا هم آخر بشه، محاله بذارم خون یکی‌شون ریخته بشه.

 

 

روایت اول : شیراز 4 / 74

بازنویسی : شیراز / 23 / 8 / 84

بازنویسی سوم : 06/ 6/6 Providence

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:2  توسط آرش  |