تبليغاتX
تمام هوس‌های من

کاملن معمولی شروع شد. روی تخت‌خواب دوستم نشسته بودم. بیشتر می‌خواستم طوری حرف بزنم که از فضایی که در آن قرار گرفته بیرون بیاید. ناراحت و دمغ و افسرده بود انگار. یک چیزهایی دوست‌های مشترک گفته بودند. این‌که این روزها حالش خوب نیست و این‌طور است و آن‌طور. یکی دو نفر هم طوری ابراز احساسات کرده بودند که حال آدم به‌هم می‌خورد از این هم‌دردی از روی اجبار سر تکان دادنِ پشت میز نشستن و گفتن که وای ما هم هم‌دردیم و کاش زود خوب شود و این‌ها.

 

و حالا نشسته بودم توی اتاقش، روی تخت‌خوابش، چند کتاب جدیدی را که خریده بود ریخته بود جلوم و توی اتاق می‌چرخید و می‌گفت چی شده. یکی دو بار از یخچال لیوانی آب برداشت و نوشید. برای من قهوه درست کرد و بعد دیگر نشسته بود روی تخت کنارم.

 

گفتم این روزها سؤالی که ذهنم را درگیر کرده، این است که وقتی یک داستان می‌خوانی و آن داستان خیلی خیلی خوب است و «آن» دارد و معرکه است و این‌ها، چی هست در آن داستان که آن را از یک داستان معمولی برمی‌کشد بالا. گفتم چی دارد این داستان که روی قله جا می‌گیرد و دیگر جزو آن انبوه داستان‌های بی‌نام و نشان تپه‌ای نیست.

 

این‌طورها شروع شد. گرچه این‌طورها ادامه پیدا نکرد. همان اول در مورد نماد و فرم و محتوا و سادگی و پیچیدگی و این‌ها حرف زدیم. فکر کنم از یکی دو داستان و چند نویسنده‌‌ی ایرانی و خارجی هم نام بردیم. حالش دیگر جا آمده بود یا اگر هم این‌طور نبود دست‌کم تظاهر می‌کرد که حالش جا آمده. قرص‌هایی را که دکتر به او تجویز کرده بود نشانم داد و گفت هیچ‌کدام را نخورده است. گفت خواب‌آور هستند. بعد در مورد پیچیدگی داستان‌ها و نمادها حرف زدیم. فکر کنم این‌طور گفتم که اول نمادهایی که در داستان آمده بود برای این بود که نویسنده، خواننده را دقیقن در همان فضای عاطفی احساسی قرار دهد که می‌خواهد از آن حرف بزند. گفتم اگر نویسنده بنویسد هوا سرد است یا بنویسد غمگینم، شاید این حسی را که می‌خواهد به ما منتقل کند ما دریافت نکنیم، بس‌که این کلمات دست‌کاری شده‌اند. شاید هم این‌طورها نگفتم اما چیزی که گفتم به این نوشته‌ها نزدیک بود. قهوه‌ام را خورده بودم. دلم چای می‌خواست. آب سرد هم اگر بود دلم می‌خواست. گفتم شاید چون کلمات به‌خاطر تکراری بودن از معنا خالی شده‌اند نویسنده با فضاسازی و نمادهایی که می‌آورد می‌خواهد یقه‌ی ما را بگیرد و ما را پرت کند در آن فضایی که از آن حرف می‌زند. گفتم اما بعدها نمادها را فقط به‌خاطر خود نمادها به‌کار بردند. بعدتر داستان را پیچیده کردند تا بگویند که ما هم بلدیم نمادهای بیشتری به‌کار ببریم. همین‌طور داشتم می‌گفتم. گفتم بعد معماسازی‌ها شروع شد. مهندسی شروع شد. داستان نوشتن فراموش شد و داستان‌نویسی شد یک جور مهندسی و ساخت‌وساز. همین‌طور داشتیم از این‌ها می‌گفتیم و گرم هم شده بودم که نمی‌دانم چطور بحث کشید به دگم بودن و تعصب داشتن و نمی‌دانم چیزهای دیگر. گفتم که کاملن معمولی شده شروع شد.

 

این‌طوری شد که بحث کردیم که چطور آدم‌ها فقط عقاید خودشان را قبول دارند و خیلی وقت‌ها اصلن نمی‌توانند نظر یکی دیگر را قبول دادند. گفتم قبول کردن پیش‌کش، اصلن حاضر نیستند بشنوند. بعد پای هنرمندها هم وسط کشیده شد که این یکی سبک خودش را قبول می‌کند، آن یکی می‌گوید فقط این کاری که من می‌کنم هنر است و دیگری یک طور دیگر. این‌که هیچ کس، هیچ کس را قبول ندارد و این حرف‌ها که لابد همه می‌زنند. چای سرد شده بود. یک‌سر نوشیدمش. یکی دیگر ریخت. حالش بهتر شده بود. داشت با حرارت حرف می‌زد. الان که فکر می‌کنم می‌بینیم که اسم یکی دو تا نویسنده را هم بردیم. و اسم یک نویسنده‌ی دیگر را در مقابل این‌ها. گفتم که یکی از این نویسنده‌ها به خود من گفته که آن یکی یک دلقک است. گفتم به این خاطر این حرف را زد چون مرام سیاسی‌شان یکی نبود. بعد نمی‌دانم او گفت یا من گفتم که تمام نویسنده‌های ما روشنفکر بوده‌اند و روشنفکرها هم همه انگار در یک دوره‌ای چپ بوده‌اند که حالا که نگاه می‌کنی اغلب نویسنده‌های ما یک دوره‌ای چپ بوده‌اند، حالا بعد چی شده‌اند بماند. من گفتم یا او گفت؟ نمی‌دانم. گفتم که کاملن معمولی شروع شد. گفتم وقتی آدم‌های این‌جایی چشم باز می‌کتتد و به اطراف خود نگاه می‌کنند و. بعد فکر می‌کنند، یک‌باره متوجه می‌شوند که روشنفکرند و بعد خب اولین کاری که می‌کنند این است که از فرهنگ اطراف خود ببرند و از هر چه که به این فرهنگ مربوط است. این‌طورها است که همه از دین می‌برند. می‌گویم که حرف‌های‌مان پراکنده بود و خیلی وقت‌ها رشته‌های بحث‌مان چندان ربطی به هم نداشت. شاید به‌خاطر این بود که یکی‌مان گفت خیلی از نویسنده‌های خوب خارجی (مثال هم زدیم برای خودمان) خیلی از فرهنگ خود تغذیه کرده‌اند، از کتاب‌های دینی خود تغذیه کرده‌اند، از ریشه‌های خود خیلی استفاده کرده‌اند و این‌ها البته هیچ‌کدام به این معنا نیست که هیچ نقد یا اعتراضی نسبت به فرهنگ خود نداشته‌اند اما خوب و درست و حسابی از ریشه‌های خود بهره برده‌اند. گفتم ولی اغلب نویسنده‌های ما وقتی از همه چیز می‌برند و دیگر تبر به تمام ریشه‌های خود می‌زنند (در دل شاید هم به آن‌ها حق می‌دادیم بس که بهانه‌ی اعتراض زیاد است.) بعد تازه متوجه می‌شوند که هیچ تکیه‌گاهی ندارند و آن وقت نهیلیست می‌شوند. (بحث یک بحث شبانه‌ی بین دو دوست است. یک مقاله‌ی علمی نیست که.) آن وقت اشاره کردم که وقتی نهیلیست می‌شوند، به این معنی نیست که واقعن نهیلیست می‌شوند بلکه مذهب جدیدی انتخاب می‌کنند به‌عنوان نهیلیستی. این‌دفعه مذهب‌شان نهیلیسم می‌شود. آن وقت بود که یکی از ما بود که گفت البته خب خیلی فرق می‌کند که یک آدم نهیلیست باشد یا مذهبش نهیلیسم باشد.

 

داغ شده بودیم. ساعت هم هی به نیمه‌شب نزدیک می‌شد و او هم البته می‌خواست برود انگار خانه‌ی برادرش و بلند شده بود وسط اتاق هی راه می‌رفت و عجله داشت و البته گرم هم شده بود و با شدت داشت بحث می‌کرد. این‌طورها بود که گفتم به‌نظر من خیلی از این‌طرفی‌ها فرقی با آن طرفی‌ها ندارند. وقتی متعصب باشی چه فرقی می‌کند مذهبی متعصب باشی یا لاییک متعصب. وقتی قرار است فقط خودت را ببینی چه فرقی می‌کند که مثلن مدرن باشی یا سنتی. هر دو هم البته دیگر کمی خسته شده بودیم. شاید خیلی چیزهای دیگر هم بود که به آن‌ها اشاره کردیم و خیلی حکم‌ها بود که صادر کردیم و تکلیف خیلی چیزها را انگار مشخص کرده بودیم. این بود که گفتیم، من بودم یا او یادم نیست، که خیلی از ماها مثلن مدرن شده‌ایم، مثلن پست‌مدرن شده‌ایم، مثلن فلان شده‌ایم، بهمان شده‌ایم، اما در واقع چیزی نشده‌ایم چون فکرمان عوض نشده، فقط جایگاه‌مان را عوض کرده‌ایم، فقط نام‌مان را عوض کرده‌ایم. فقط به خودمان برچسب زده‌ایم. هیچ فرقی با آن یکی‌ها نداریم که شاید حتا از آن‌ها هم متنفر باشیم. ما دیدگاه و نظرگاه و فکرمان که عوض نشده، فقط مکان خود را عوض کرده‌ایم و برچسبی چسبانده‌ایم به پیشانی‌مان. ور نه همانی هستیم که داریم باهاش مخالفت می‌کنیم. دیگر باید می‌رفت. خسته هم بودیم. شاید هم خیلی خسته بودیم. خیلی حرف‌های دیگر هم زدیم. اشاره هم کردیم و کلی هم اسم بردیم از این یا آن نویسنده یا روشنفکر یا هنرمند، چون اغلب بحث‌های شبانه میان دو دوست. می‌گویم که حتا مثال هم زدیم. این‌که مثلن حتا آن‌هایی که به‌فرض موسیقی سنتی گوش می‌دهند چطور باقی موسیقی‌ها را مزخرف می‌دانند یا آن‌که حتا شجریان مثلن گوش می‌دهد چطور کسی دیگر را که شجریان گوش نمی‌دهد کافر موسیقی می‌شناسد و از این حرف‌ها. خیلی مثال زدیم. آخر شب هم بود. خسته هم شده بودیم. گفتم که کاملن معمولی شروع شد. آخرش هم شعری از سیدعلی صالحی خواندیم. من یا او؟ نمی‌دانم.

 

صبح‌به‌خیر شب‌زنده‌دار سیگار و دغدغه

لطفن اگر مشکلات جهان را به جای درستی رسانده‌ای

بگیر بخواب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:14  توسط آرش  |