این روزها حسابی سرم شلوغ شده. فکر میکنم وقت ندارم یا برای هر کاری وقت کم میآورم. سرم شلوغ شده. بگذارید ببینم، این جمله چه معنایی دارد. یعنی اینکه کارهایی که باید انجام دهم اینقدر زیاد شده، که وقت برای انجام آنها کم میآورم. یعنی بهنظر میرسد اگر ساعات روز بیشتر بود شاید آن وقت، اصلن، کمیِ وقت اذیتم نمیکرد. ولی آیا این جمله درست است؟ خب، به نظر خودم که اصلن درست نیست. حتا با وجودیکه از وقتی که آمدهام تهران، حتا وقت نکردهام این وبلاگ را بهروز کنم. گرچه برای وبلاگ خواندن، نت بازی، کتاب خواندن مدام، رفتن سر کلاسهای دانشکده، خوابیدن، وقت تلف کردن، بیرون رفتن از اتاق، خوابیدن نیمروزی، نشستن توی بوفه و با بچهها چای خوردن، حرف زدن و مدام حرف زدن توی همین بوفه، توی اینترنت چرخیدن و ور رفتن با کامپیوتر، دیدن سریالهای احمقانهی تلویزیون، فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن، نگاه کردن به در و دیوار وقت داشتهام یا بهتر است بگویم وقت گذاشتهام.
هر وقت که این جملهی «وقت ندارم» توی سرم میچرخد، اولین فکری که به کلهام میزند این است که هنوز یاد نگرفتهام که کارهایم را طوری انجام بدهم که هر کدام را سر فرصت و جای خودشان انجام دهم تا با کمی وقت مواجهه نشوم. هنوز نیاموختهام بهاصطلاح این انبوه کارهای پراکندهی خیلی پراکندهی بیربط را مدیریت کنم و بهسامان برسانم. همین الان که این فهرست کارهای بالا را نگاه میکنم میبینم که چه حجم انبوهی از کارها را میشود حذف کرد. (آیا حذف کردن، کار درستی است؟ شاید اینطور فقط به این بخش از وجودمان اجازهی نفس کشیدن نمیدهیم و آن را بیرحمانه سرکوب میکنیم. بهنظر میرسد باید طوری پیش برویم که کارهایی که انجام میدهیم کارهایی باشد که وقتی به سیاههی آنها خیره میشویم کاری یا عملی برای انجام ندادن و خط زدن از این لیست پیدا نکنیم. اما فقط شاید...) راستی بگویم که اولین راهحلی هم که بهنظرم میرسد کم کردن زمان خوابیدن است. همیشه فکر میکنم اگر بتوانم خوابیدنم را کم کنم به تمام کارهای دنیا میرسم و احتمالن تا چند صباح دیگر غول درونم آزاد میشود. (احتمالن این دمدستیترین راهحلی است که به ذهن هر کس میرسد.) بعضی وقتها هم با خودم فکر میکنم مگر من چقدر از زمان بیداریام، درست و بهجا استفاده میکنم که حالا میخواهم با کم کردن از خوابیدنم، به آن ساعات مفید بیداریام بیفزایم. اینطوری به بیداریام نگاه میکنم و میبینم که میان این فهرست، انبوهی از کارهای دیگر هم نفس میکشند که همیشه هستند و هستند و هستند اما هیچوقت توی لیست وظایف و کارها نمیآیند و اتفاقن انگار آنها بیشترین حجم از زمان بیداریام را هم میگیرند. منظورم آن انبوه وقت تلفشده و الکی صرف شدهی روزانهای است که اتفاقن این زمان، اینقدر مرموز و جاری و ساری است که شبیه یک آب جاری است که بقیه کارها در آن چون ماهی شنا میکنند. و همین زمان مستمرِ معلوم نیست دارم چه کار میکنم هست که اگر فقط بشود این را کنترل کند یا اگر بشود این غول کوچک را مهار کرد و فرستادش توی شیشه، شاید بشود با آسودگی نفس کشید و آنوقت گفت وقت دارم. وقتی از این غول درون شیشه حرف میزنم یاد قصههای زمان بچگیام میافتم که دیوی شیشهی عمرش را (شیشهی عمر، شیشهای است که جان دیو وابسته به آن است. اگر کسی شیشهی عمر دیو را بشکند، دیو میمیرد.) در ران گوزن یا آهوبرهای پنهان میکرد و گوزن یا آهوبره را رها میکرد میان دشت تا دست کسی به آن نرسد. اما همیشه قهرمان قصه آهوبره یا گوزن را پیدا میکرد و رانش را میشکافت و شیشهی عمر را در دست میگرفت، دیو از ترس تمام خواستههای قهرمان قصه را برآورده میکرد، آنوقت نوبت قهرمان قصه بود تا به خواستهی دیو وقعی ننهد و با بدجنسی تمام شیشهی عمر دیو را بر زمین بکوبد و بشکند و دیو بمیرد.
فکر میکنم آن لحظات مرده، که بیشترین وقت از زندگی مرا میگیرند، چون یک خواب طولانی است که در بیداری بر من میگذرد، من فقط گاهگداری از این خواب بیدار میشوم و کاری میکنم و باز به خواب میروم تا بیداری بعدی. شبیه شناور بودن در یک مرداب که گاهی برای نفس کشیدن به سطح مرداب سرک میکشی و هنوز نفسنکشیده، از نو به اعماق مرداب فرو میروی.
خب، البته این مدت کلی رمان و مجموعهداستان هم خواندم که اولش قصد داشتم بیایم و اینجا چند خطی در بارهی آنها بنویسم که نشد و ننوشتم. اما به خودم قول میدهم علاوه بر اینکه مرتب چند خطی اینجا بنویسم، چند خطی و نه بیشتر هم در توصیف کتابهایی که میخوانم بنویسم. همین البته. شاید مخاطب این نوشتهها خودم باشم. شاید خودم باشم که دارم خودم را بازخوانی میکنم. شاید...
راستی این کار جدید شهرام ناظری هم عجب کار خوبی است.

