آدلا میمیرد و رامون اولین نفری است که سر جسد آن میرسد. کمی بعد مردم جمع میشوند و همانجا شایعه میشود که آدلا دوستدختر رامون بوده. این شایعه اینقدر قوت میگیرد که حتا خود رامون هم باورش میشود و پدر و مادر آدلا هم باورشان میشود. طوریکه تمام نامههای عاشقانهی آدلا را به رامو میدهند. از آن طرف همه از رامون انتظار دارند که قاتل آدلا را بکشد. در یک شب مستی شخصی به اسم دوست صمیمی دروغی سر هم میکند و کولی را به عنوان قاتل معرفی میکند. کولی با زنی به نام گابریلا سر و سری دارد و همان دوست صمیمی هم میداند چون سحر آن روز آنها را دیده. اما همین ماجرایی را که دیده وارونه توضیح میدهد و میگوید که کولی را با آدلا دیده و کولی قاتل آدلا شناخته میشود. خوستینو نمایندهی دولت شک میکند و بعد متوجه میشود که کولی آدلا را نکشته اما دخالتی نمیکند. تمام روستا بسیج میشوند و به رامون کمک میکنند تا کولی را بکشد. رامون که بعد از مرگ آدلا عنوان دوستپسری او را بهدست آورده و حالا حتا حس میکند عاشقش شده، همینطور به پیش رانده میشود تا اینکه در یک صبح زود، یخشکنی را وارد قلب کولی میکند و میگریزد.
رمانی که گییرمو آریاگا نوشته و عباس پژمان ترجمه کرده. نشر علم آن را در سال 1382 با قیمت 1950 تومان منتشر کرده و طرح جلد بسیار مزخرفی هم دارد. آریاگا در 1958 در مکزیکوسیتی متولد شده، در محیطی بدون کتاب و بدون موسیقی. خودش میگوید: «چیزی که بیشتری تأثیر را بر من گذاشت کوچه و خیابان است. در کوچه و خیابان است که زندگی را شناختهام و تجربیاتم را آموختهام.»
به گفتهی آریاگا نویسندهای که درهای ادبیات را به روی او گشود همینگوی بود با پیرمرد و دریایش. میگوید: «... از شکار، بوکس،بسکتبال، فوتبال، کویر، سینما، مثلها خوشم میآید. ار گلف، جنگل، غار خوشم نمیآید. از فاکنر، بورخس، شکسپیر، خوان رولفو، همینگوی خوشم میآید، اما از شاعران تر و تمیزی که کلمات را طوری بهکار میبرند که انگار آبنباتهای رنگی هستند خوشم نمیآید. از رمانهایی هم که در صفحهی اول آنها اعلام میشود در این رمان زبان نقش اصلی را دارد، خوشم نمیآید...»
مرگ دلمشغولی همیشگی آریاگا است. از نظر او، سرنوشت و وظیفهی نویسنده این است که حس مرگ را باز یابد تا از زندگی حمایت کند. «من موجودی هستم که زندگی را از طریق مرگ میفهمد.»
بوی خوش عشق را به اعتبار مترجمش گرفتم آن هم سه سال پیش. یک رمان کاملن معمولی با اسامی درشتی که گاهی یک سطر را به خود اختصاص میدادند. این درشتی اسامی حین خواندن مثل قلوهسنگ لای دندانهای آدم میغلتند و آزار میدهند. کلن رمانی نیست که به کسی توصیه کرد آن را بگیر بخوان. کاملن معمولی که خیلی زود هم فراموش میشود. تنها نقطهی قوت آن این است که ماجرا بر اساس شایعه و دروغ پیش میرود. آدلا میمیرد اما از همان لحظهی مرگ معشوقی پیدا میکند که قاتلش را بکشد اما کسی که به دروغ قاتل معرفی شده...


