چقدر دوسِت دارم، قشنگم.
منم همینطور، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوسِت دارم.
نمیدونم چطوری بگم از اینکه پیش منی چقدر خوشحالم.
عزیزم! من فقط مال توام. تا هر وقت که بخوای پیشت میمونم.
اممم... میخوام یه چیزی بگم...
چی؟
نمیدونم چطور بگم...
بگو عزیز دلم. هر چی دلت میخواد بگو.
ما الان مال همیم دیگه. آره؟ یعنی میخوام بگم الان ما به هم رسیدیم، آره؟
آره. خیلی قشنگه. نه؟
میخوام این رو بگم حالا که بههم رسیدیم...
چی میخوای بگی؟
میخوام بگم حالا که اینقدر دوسَم داری، پس اجازه بده با یکی دیگه هم تجربه کنم. چی میگن؟ این اضطراب رو... این دلواپسی رو... این چی میشه چی نمیشه تو عشق رو. میفهمی که چی میگم؟
فکر کنم...
یعنی میشه؟ میخوام بگم میتونم؟
فکر کنم آره... آره... میتونی... میتونی....
تو خیلی خوبی. خیلی دوسِت دارم.
میدونم. پس اگه اشكالی نداره، بهتره كه دیگه همدیگه رو نبینیم.
موافقم. خیلی دوسِت دارم عزیزم. همیشه تو یادم میمونی.
خب پس لطفن گم شو.
داستان همچون شیء: حسین سناپور
اصطلاح شیء شدن كلمه، كه گاهی در مباحث ادبی از آن برای نشان دادن شكل یافتگی یك مفهوم دركلمات مكتوب یك داستان (یا شعر) استفاده میشود، در نظر اول اصطلاحی غریب و متناقض به نظر میرسد. بیگانگی دو طرف این اصطلاح، یعنی كلمه و شیء چنان زیاد است كه گویی جمع آنها محال و كاملن به دور از واقعیت هر دو آنها است. این نكته چنان اهمیتی دارد، كه احتمالن توضیح آن به نحوی مؤثر، نه تنها به درك بهتر خود این عبارت، كه به فهم مهمترین ویژگی یك داستان خوب، یعنی شگلیافتگی آن نیز منجر میشود. و سعی این نوشته همین است.
ادامه مطلب...
تو دیگه بزرگ شدی. باید بفهمی من چی میگم. تو الان سه سالت تمومه، دیگه کوچیک نیستی.
یك روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید كبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فكری به حالش بكنم. همان روز بود كه با گلوله خودش را كشت.
در راستای اینکه هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست...
محمدرضا صفدریِ نویسنده، در بهمنِ سال 1333ه.ش در خورموج متولد شد. تحصیلات ابتدایی و سیکل اول خود را در خورموج گذراند و در بوشهر دیپلم ادبی گرفت. پس از آن دانشجوی دانشکدهی هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران شد و کارشناسیِ ادبیات نمایشی را همانجا به پایان رساند. از سالهای نخست دانشجویی داستان، نمایشنامه و داستان کوتاه مینوشت. مجموعهداستان «سیاسنبو» که حاصل نوشتههای ایشان از 1356 تا 1361بود 1368 منتشر شد. سیاسنبو، اکوسیا، علو، چتر و بارونی، کوچهی کرمانشاه، چاقوی دستهقرمز، سنگ سیاه و همراه، داستانهای سیاسنبو را تشکیل میدهند. آقای صفدری بهخاطر انتشار مجموعهداستان سیاسنبو یک سال از آموزش و پرورش اخراج شد (طبیعتن ایشان معلم بودند دیگر) و در نمازجمعهی آن شهر با سلمان ر.ش.د.ی مقایسه شد. آقای عبدالعلی دستغیب در مورد سیاسنبو میگوید: «گرچه سیاسنبو آغاز کار صفدری است ولی نشان میدهد که فردی کارکشته است که ژرف میبیند و روشن بیان میکند کسی که نمیداند چه میخواهد ولی میداند چه چیزی که باید نخواهد». سالِ 1373 به کرج مهاجرت کردند (یعنی شهرک اندیشه) و سال 1377 مجموعهداستان «تیله آبی» را منتشر کرد که در آن هفت داستان به نامهای پریون، تیله آبی، دلگریخته،دیدار خانه، دو بلدرچین، مویه و درخت نخستین آمده است. سومین اثر وی نمایشنامهی «شام آخر» است که در سوئد چاپ شده است. چهارمین نوشتهی آقای صفدری رمان «من ببر نیستم پیچیده بر بالای خود تاکم» است که چاپ اول آن را نشر قصه در سال 1381 منتشر کرد و چاپ دوم آن را نشر ققنوس. پنجمین کتاب ایشان «چهل گیسو» است که سال1382 منتشر شده.
البته:
آقای صفدری امروز در کنار آموزش و تدریس، داوری بسیاری از مسابقات داستاننویسی کشور را نیز بر عهده داشتهاند.
رمان «من ببر نیستم پیچیده بر بالای خود تاکم» به عنوان رمان برتر سال 1381 کشور شناخته شد.
و اما نظر آقای صفدری در بارهی داستانکوتاه: « بسیار پیش از اینها، روزگاری که سنگ میانداختم به آسمان و سرم را زیرش میگرفتم و دیگر نمیدانستم با خودم چه کنم، کوچکترین قالب زمان را برگزیدم. آن روزها من بودم و زمین و کوه «بیرمی» و آسمان بالای سر. بسیار گذشت تا دانستم بجز اینها ماضی استمراری هم در کنارم است. یکی از خوبیهای داستانکوتاه برای من این است که پیوسته مرا برمیگرداند به کودکیام: دریبل زدن با توپ در دایرهای به شعاع نیممتر که نیازمند چالاکی و زبردستی است. اگر در این دایره توانستی با توپ خوب بگردی خواهی دید که تمام اندام به زبان میآید. کلمه در دست همگان یکی است. اما باید بدانی کلمه از کجا شروع میشود و تو با آن چگونه کنار بیایی. به گمان من داستانکوتاه مایههای از رقص دارد. درست در نخستین دمدمای نوروز 60 با دوستم صمد طاهری در گورستان اهواز بر سر خاکی نشستیم که نمیدانستیم کیست و چه باید بکنیم. زنهای جنوب میرقصیدند بر خاک رفتگان؛ در دایرههای نه چندان بزرگ. گردش دستها و پاها به اندازه پیکر یاری بود که در خاک خفته بود. همهاش همین است. در زمین کوچک بیشتر به بازی میپردازیم. به زمینهای بزرگ که برویم صددرصد چیزهایی از اصل بازی کم میشود، اما در زمین کوچک اندام سرشار از خود بازی. البته در آخر بگویم که من نمایشنامه و رمان هم نوشتهام.»
و البته دیدگاه ایشان در مورد زبان: « زبان یکی از ممیزهای ادبیات هر کشور است و به نظر من باید درحد توان در حفظ و پالایش و تکامل آن بکوشیم. گذشته از این، زبان هم یکی از عناصر تشکیلدهنده سبک هر نویسنده است. آدمها با هم متفاوتند پس سبکها و زبانها با هم فرق میکنند. من فکر میکنم زبان داستان رابطهی بسیار نزدیکی با خصوصیات نویسنده دارد و تا حدودی امری تحمیلی است. گویا جایی خواندهام که زبان رابطهی تنگاتنگی با فعالیتهای درونی بدن دارد؛ با قلب، با خون. میتوان گفت: زبان گذر چیزها در تن و رگها. اما رگها در نوشتن و آفرینش هنری کارسازند.»
چند لینک
ـ داستان من دوش خواب نوشتن دیدم
ـ گفتوگو با ایسنا (ادبیات سیاسی امروز برای نویسنده و خواننده جذابیت ندارد)
ـ گفتوگو با محمدرضا صفدری به بهانهی انتشار تیله آبی
بخشی از حرفهای شهریار مندنیپور در روزنامهی حیاتنو.
«اصلن باور دارم كه آموزش ادبیات هم تفاوت دارد با آموزش فیزیك یا تاریخ. بهگمانم در حوزهی هنر دو نوع آموزش میشود داشت. اول: خودآموزی، كه بهترین است. اگر آن جوانی كه میخواهد داستاننویس بشود، خودش در خلوتش شروع كند خواندن رمانهای كلاسیك و نو، و تلاش كند كه تكنیكها، فرمها و سبكهای مختلف روایتی نویسندگان مختلف را كشفكردن و حتی فیشكردن، اگر موشكافانه بنشیند و مثلن شیوهی شخصیتپردازی، یا شیوهی جهشهای زمانی (زمانپردازی داستان) یا تركیببندی رمانهارا، مثلن از «تولستوی» و «داستایوسكی» بگیر سپس بگو با «كامو» و دنبالهاش «دوراس»، سپس با « فیتزجرالد» و «دكتروف» و «كالوینو» و «ایشی گورو» و... مقایسه كند و استخراج كند. اگر مثلن نحوهی رفتار «كافكا» برای روایت یك ماجرای سوررئال را خودش كشف كند، كه ببیند چطور مردگان را حاضر میكند در جمع زندگان (گراكوس شكارچی) و بعد این را با یكی مثل «ماركز» مقایسه كند و تكنیكهای او را برای باورپذیری اثر دربیاورد... بهترین كلاس و خلاقانهترین كارگاه داستان را خودبهخود طی كرده. چنین هنرآموزی، چون متكی خواهد بود به زحمت و سرمایهاندیشهی خود و چون تكیه دارد به بلندپروازی و غروری كه از تلاش و شناخت كسب كرده، دیگر احتمالِ این كه تبدیل شود به یك داستاننویس مقلد، بسیار كم خواهد بود. تركیب نویسندهی مقلد البته غلط است، ما یا نویسنده داریم یا مقلدِ نویسنده. تأثیرگرفتن یا در ژانر مشترك نوشتن البته بحث دیگری است. تأثیرگرفتن دقیقن ادامه دادن انتقال تجربه است، البته به همان شرطی كهاشاره كردم، یعنی اراده و خواست بلندپروازی و فراتر رفتن از شانههای نویسندگان ماقبل، یا به بیان دقیقتر، اراده و شور روایت داستانهای شخص خاص و تنهای خود برای جهان. تقلید خودآگاه یا ناخودآگاه یكی از عوامل كدر بودن هم هست.»
پارهای وقتها دنبال بهانهایم. اینهم انگار میشود بهانه برای این وبلاگ. شاید...
محمدرضا صفدری
اول این کهنهکتاب افتاده است
درهم دویده و روییده جوانههای سوزنی جو و گندم پوستهي خاک و کاغذ را ترکانده بودند. برگهای کاغذ آستریشده برای خاک بام. در گوشههای بام پوستهی خاک و کاغذ بالا جسته و از هم گسسته بود. چهار گوشهی بام را نگاه کرد. نوشتههایش در جاهایی هنوز کمرنگ به چشم میآمدند. برگهایی در زیر خاک و در جایی بیرون مانده از خاک، از بس گفتند باغ برای گلاندود کردن بام خوب است سفارش کرد از باغ خاک آوردند، پارههایی از داستان بلندی که در یکی از روزهای سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج پراکنده شدند.
کموبیش رویدادها، دهانها و شکمهایی از زیر لایههای خشکیدهی گِل و از لابهلای جوانههای سوزنی پیش چشم میآمدند. در جاهایی که جوانهها سبز و انبوه شده بودند نوشتهها خوانده نمیشدند. «آبهوم» خواست به یاد آورد که چرا یک دسته کاغذ را ناگهان بر روی بام پرتاب کرد یا به زمین کوبید و شتاب کرد از پلهها پایین رفتن.
ادامه مطلب...


