من اما حتی آن اتاقی را که درش را بشود بست نداشته ام. لیکن هرگاه بخواهم و در هر شرایطی هم که باشم می توانم بنویسم. ساعات شب و روز هم برایم فرقی نمی کند. فقط کافی است قلمی باشد و کاغذی. تعداد زیادی از داستان هایم را در تهران در همان کارگاه خیاطی که کار می کردم، نوشته ام. در پشت چرخ، در میان سر و صدای چرخ ها و رادیویی که مدام خبر و موسیقی پخش می کرد و همهمه خیابانی پر رفت و آمد و بوق ماشین ها و بگومگوی رهگذران و فریاد رانندگان مینی بوس ها.
صد ها طرح داستانی ام را در اتوبوس ساخته و پرداخته کرده ام. یک بلیت می دادم و تا انتهای خط می رفتم و بر که می گشتم داستان آماده شده بود برای نوشتن.
من معتقدم که آدمی می تواند حتی در بد ترین شرایط هم بنویسد.
کاملن معمولی شروع شد. روی تختخواب دوستم نشسته بودم. بیشتر میخواستم طوری حرف بزنم که از فضایی که در آن قرار گرفته بیرون بیاید. ناراحت و دمغ و افسرده بود انگار. یک چیزهایی دوستهای مشترک گفته بودند. اینکه این روزها حالش خوب نیست و اینطور است و آنطور. یکی دو نفر هم طوری ابراز احساسات کرده بودند که حال آدم بههم میخورد از این همدردی از روی اجبار سر تکان دادنِ پشت میز نشستن و گفتن که وای ما هم همدردیم و کاش زود خوب شود و اینها.
و حالا نشسته بودم توی اتاقش، روی تختخوابش، چند کتاب جدیدی را که خریده بود ریخته بود جلوم و توی اتاق میچرخید و میگفت چی شده. یکی دو بار از یخچال لیوانی آب برداشت و نوشید. برای من قهوه درست کرد و بعد دیگر نشسته بود روی تخت کنارم.
گفتم این روزها سؤالی که ذهنم را درگیر کرده، این است که وقتی یک داستان میخوانی و آن داستان خیلی خیلی خوب است و «آن» دارد و معرکه است و اینها، چی هست در آن داستان که آن را از یک داستان معمولی برمیکشد بالا. گفتم چی دارد این داستان که روی قله جا میگیرد و دیگر جزو آن انبوه داستانهای بینام و نشان تپهای نیست.
اینطورها شروع شد. گرچه اینطورها ادامه پیدا نکرد. همان اول در مورد نماد و فرم و محتوا و سادگی و پیچیدگی و اینها حرف زدیم. فکر کنم از یکی دو داستان و چند نویسندهی ایرانی و خارجی هم نام بردیم. حالش دیگر جا آمده بود یا اگر هم اینطور نبود دستکم تظاهر میکرد که حالش جا آمده. قرصهایی را که دکتر به او تجویز کرده بود نشانم داد و گفت هیچکدام را نخورده است. گفت خوابآور هستند. بعد در مورد پیچیدگی داستانها و نمادها حرف زدیم. فکر کنم اینطور گفتم که اول نمادهایی که در داستان آمده بود برای این بود که نویسنده، خواننده را دقیقن در همان فضای عاطفی احساسی قرار دهد که میخواهد از آن حرف بزند. گفتم اگر نویسنده بنویسد هوا سرد است یا بنویسد غمگینم، شاید این حسی را که میخواهد به ما منتقل کند ما دریافت نکنیم، بسکه این کلمات دستکاری شدهاند. شاید هم اینطورها نگفتم اما چیزی که گفتم به این نوشتهها نزدیک بود. قهوهام را خورده بودم. دلم چای میخواست. آب سرد هم اگر بود دلم میخواست. گفتم شاید چون کلمات بهخاطر تکراری بودن از معنا خالی شدهاند نویسنده با فضاسازی و نمادهایی که میآورد میخواهد یقهی ما را بگیرد و ما را پرت کند در آن فضایی که از آن حرف میزند. گفتم اما بعدها نمادها را فقط بهخاطر خود نمادها بهکار بردند. بعدتر داستان را پیچیده کردند تا بگویند که ما هم بلدیم نمادهای بیشتری بهکار ببریم. همینطور داشتم میگفتم. گفتم بعد معماسازیها شروع شد. مهندسی شروع شد. داستان نوشتن فراموش شد و داستاننویسی شد یک جور مهندسی و ساختوساز. همینطور داشتیم از اینها میگفتیم و گرم هم شده بودم که نمیدانم چطور بحث کشید به دگم بودن و تعصب داشتن و نمیدانم چیزهای دیگر. گفتم که کاملن معمولی شده شروع شد.
اینطوری شد که بحث کردیم که چطور آدمها فقط عقاید خودشان را قبول دارند و خیلی وقتها اصلن نمیتوانند نظر یکی دیگر را قبول دادند. گفتم قبول کردن پیشکش، اصلن حاضر نیستند بشنوند. بعد پای هنرمندها هم وسط کشیده شد که این یکی سبک خودش را قبول میکند، آن یکی میگوید فقط این کاری که من میکنم هنر است و دیگری یک طور دیگر. اینکه هیچ کس، هیچ کس را قبول ندارد و این حرفها که لابد همه میزنند. چای سرد شده بود. یکسر نوشیدمش. یکی دیگر ریخت. حالش بهتر شده بود. داشت با حرارت حرف میزد. الان که فکر میکنم میبینیم که اسم یکی دو تا نویسنده را هم بردیم. و اسم یک نویسندهی دیگر را در مقابل اینها. گفتم که یکی از این نویسندهها به خود من گفته که آن یکی یک دلقک است. گفتم به این خاطر این حرف را زد چون مرام سیاسیشان یکی نبود. بعد نمیدانم او گفت یا من گفتم که تمام نویسندههای ما روشنفکر بودهاند و روشنفکرها هم همه انگار در یک دورهای چپ بودهاند که حالا که نگاه میکنی اغلب نویسندههای ما یک دورهای چپ بودهاند، حالا بعد چی شدهاند بماند. من گفتم یا او گفت؟ نمیدانم. گفتم که کاملن معمولی شروع شد. گفتم وقتی آدمهای اینجایی چشم باز میکتتد و به اطراف خود نگاه میکنند و. بعد فکر میکنند، یکباره متوجه میشوند که روشنفکرند و بعد خب اولین کاری که میکنند این است که از فرهنگ اطراف خود ببرند و از هر چه که به این فرهنگ مربوط است. اینطورها است که همه از دین میبرند. میگویم که حرفهایمان پراکنده بود و خیلی وقتها رشتههای بحثمان چندان ربطی به هم نداشت. شاید بهخاطر این بود که یکیمان گفت خیلی از نویسندههای خوب خارجی (مثال هم زدیم برای خودمان) خیلی از فرهنگ خود تغذیه کردهاند، از کتابهای دینی خود تغذیه کردهاند، از ریشههای خود خیلی استفاده کردهاند و اینها البته هیچکدام به این معنا نیست که هیچ نقد یا اعتراضی نسبت به فرهنگ خود نداشتهاند اما خوب و درست و حسابی از ریشههای خود بهره بردهاند. گفتم ولی اغلب نویسندههای ما وقتی از همه چیز میبرند و دیگر تبر به تمام ریشههای خود میزنند (در دل شاید هم به آنها حق میدادیم بس که بهانهی اعتراض زیاد است.) بعد تازه متوجه میشوند که هیچ تکیهگاهی ندارند و آن وقت نهیلیست میشوند. (بحث یک بحث شبانهی بین دو دوست است. یک مقالهی علمی نیست که.) آن وقت اشاره کردم که وقتی نهیلیست میشوند، به این معنی نیست که واقعن نهیلیست میشوند بلکه مذهب جدیدی انتخاب میکنند بهعنوان نهیلیستی. ایندفعه مذهبشان نهیلیسم میشود. آن وقت بود که یکی از ما بود که گفت البته خب خیلی فرق میکند که یک آدم نهیلیست باشد یا مذهبش نهیلیسم باشد.
داغ شده بودیم. ساعت هم هی به نیمهشب نزدیک میشد و او هم البته میخواست برود انگار خانهی برادرش و بلند شده بود وسط اتاق هی راه میرفت و عجله داشت و البته گرم هم شده بود و با شدت داشت بحث میکرد. اینطورها بود که گفتم بهنظر من خیلی از اینطرفیها فرقی با آن طرفیها ندارند. وقتی متعصب باشی چه فرقی میکند مذهبی متعصب باشی یا لاییک متعصب. وقتی قرار است فقط خودت را ببینی چه فرقی میکند که مثلن مدرن باشی یا سنتی. هر دو هم البته دیگر کمی خسته شده بودیم. شاید خیلی چیزهای دیگر هم بود که به آنها اشاره کردیم و خیلی حکمها بود که صادر کردیم و تکلیف خیلی چیزها را انگار مشخص کرده بودیم. این بود که گفتیم، من بودم یا او یادم نیست، که خیلی از ماها مثلن مدرن شدهایم، مثلن پستمدرن شدهایم، مثلن فلان شدهایم، بهمان شدهایم، اما در واقع چیزی نشدهایم چون فکرمان عوض نشده، فقط جایگاهمان را عوض کردهایم، فقط ناممان را عوض کردهایم. فقط به خودمان برچسب زدهایم. هیچ فرقی با آن یکیها نداریم که شاید حتا از آنها هم متنفر باشیم. ما دیدگاه و نظرگاه و فکرمان که عوض نشده، فقط مکان خود را عوض کردهایم و برچسبی چسباندهایم به پیشانیمان. ور نه همانی هستیم که داریم باهاش مخالفت میکنیم. دیگر باید میرفت. خسته هم بودیم. شاید هم خیلی خسته بودیم. خیلی حرفهای دیگر هم زدیم. اشاره هم کردیم و کلی هم اسم بردیم از این یا آن نویسنده یا روشنفکر یا هنرمند، چون اغلب بحثهای شبانه میان دو دوست. میگویم که حتا مثال هم زدیم. اینکه مثلن حتا آنهایی که بهفرض موسیقی سنتی گوش میدهند چطور باقی موسیقیها را مزخرف میدانند یا آنکه حتا شجریان مثلن گوش میدهد چطور کسی دیگر را که شجریان گوش نمیدهد کافر موسیقی میشناسد و از این حرفها. خیلی مثال زدیم. آخر شب هم بود. خسته هم شده بودیم. گفتم که کاملن معمولی شروع شد. آخرش هم شعری از سیدعلی صالحی خواندیم. من یا او؟ نمیدانم.
صبحبهخیر شبزندهدار سیگار و دغدغه
لطفن اگر مشکلات جهان را به جای درستی رساندهای
بگیر بخواب!
راستش رمان کوتاه خاطرهی روسپیان غمگین من (با اسم جدید خاطرهی دلبرکان غمگین من) را خواندم. چیزی به ذهنم نرسید بگویم جز این که مارکز هم پیر شده است.
ـ چاپ دوم این رمان از ممنوعالچاپ شده است. پس هر کی میخواهد این رمان را بخواند بشتابد تا چاپ اول تمام نشده است.
ـ طرح جلد اول این کتاب سانسور شد. که خیلی خیلی بیشتر از طرح جلد فعلی به محتوای کتاب نزدیک بود. خیلی هم زیبا بود البته.
ـ متن کامل کتاب را به نام خاطرات روسپیان سودازده من، از این جا دانلود کنید.
داشتم کتاب ویکنت دو نیم شده را میخواندم. فکر کردم این دیگر چیست که کالوینو نوشته. یک ایدهی کاملن معمولی و البته تکراری. بعدش هم با خودم گفتم گیرم که چند توصیف خوب داشته باشد و یا چیزهایی داشته باشد تا لحظهای دهانمان باز شود و تعجب کنیم، اما چه فایده. آخرش همان یک کتاب معمولی است که چون اسم کالوینو روی جلد نوشته شده، شاید کلی هم بهبه و چهچه در خانهی کالوینو بریزد. بعدش کمدیهای کیهانیاش را خواندم. (میلاد زکریا ترجمه کرده و همینجا هم بگویم که از این مترجم اصلن دل خوشی ندارم با آن ترجمهای که از فرانی و زویی کرده بود و فقط بهخاطر گل روی سالینجر خریدیم و خواندیم و اصلن هم لذت نبردیم تا اینکه امید نیکفرجام ترجمهی دیگری از این کتاب بیرون داد و این دفعه هم رفتیم و خریدیم و دو باری که خواندیمش چه به دل نشست البته.) خب همان اوایل کتاب وقتی این برخوردش را با موضوعهای علمی دیدم، اول با خودم گفتم پس چرا هیچ کسی این آیزاک آسیموف و یا آرتور سی.کلارک (راستش زمانی گلشیری یکی از شمارههای کارنامه را اختصاص داده بود به آثار علمیتخیلی و گفته بود که در ایران این گونه نوشتن و این نوع داستانها بهشدت نادیده گرفته شده است و انگار یکی از پدر یا مادرهای ـچه میدانم کدام؟ـ داستان پستمدرن هم البته همین داستانهای علمیتخیلی است.) را نویسنده بهشمار نمیآورد با آن کتابهای زیبا و تخیل افسارگسیختهشان که پشت تخیلشان هم قوانینی سفت و سخت وجود دارد که با همهی عظمت نوشتههاشان و بزرگی جهانی که وصف میکنند و بیکرانگی زمانی که در مینوردند یک بار هم از آن قوانینِ خودنوشته، پا آن طرفتر نمیگذارند. به یاد بیاورید آن سه قانون معرکهای که آسیموف برای روباتها نوشته بود. (بحث سر این نیست که وجود آن قوانین خوب است یا لازم است یا فلان و بهمان، بلکه این است که آن همه تخیل هم چارچوب دارد. راستش خودم یک دورهای از زندگیام با شیفتگی تمام تمام آثار آسیموف و سی.کلارک را خوانده بودهام.) بعد که داستانهای کوتاه کالوینو را خواندم بهنظرم یک شوخی بود با مفاهیم فیزیک. یعنی هر آنچه که کالوینو خوانده بود یا شنیده بود، رفته بود با همهی آنها شوخی کرده بود و شوخیهایش را به ما ارائه داده بود. بهنظر میرسید که اشیا و مفاهیم و نظریهها جان دارند و خالهسکینه و عموحسن و آقانقی نام دارند. انگار این مفاهیم با تمام احتمالات و قابلیتها و واکنشها همان انسانهای روی زمیناند و با تمام چیزها و اشیاء و مفاهیمی که بعدها روی زمین، با آن روبهرو میشوند، از پیش آشنا هستند. (اصلن معلوم است من چی نوشتم؟ کمدیهای کیهانی برداشتهای طنزآمیز کالوینو است از دنیای فیزیک و جهان از ابتدای بیگبنگ است حالا که بشر روی زمین زندگی میکند.که اینها را به شکل داستانهای کوتاه ارائه داده است.) راستش با وجودیکه از کمدیهای کیهانی خیلی خوشم آمد و هوشمندی طنزآمیز کالوینو مبهوتم کرد اما اصلن نظرم در مورد ویکنت دو نیم شده عوض نشد. در جایگاه همان کتاب معمولی باقی ماند.
(راستش اینجا بگویم که از سلیقهی آقای کالوینو برای انتخاب اسم شخصیتهای کتابش اصلن خوشم نیامد. بسیار زمخت و بدشکل هستند این اسامی شخصیتهایش.)
اما چیزی که میخواستم به آن اشاره کنم مخاطبهای این مجموعهداستان بود. داشتم با خودم فکر میکردم چه جور مخاطبی از این داستانها بیشتر خوشش میآید. احتمالن مخاطبی که با فیزیک آشنا باشد، از داستان خواندن لذت ببرد، از شوخی در داستان خوشش بیاید. بتواند همهچیز را به شوخی بگیرد و... اما نمیدانم کسی که از فیزیک هیچی نمیداند (فرض کنیم کسی باشد که اصلن نداند بیکبنگ چیست و نداند نظریهی داروین چیست و نداند زندگی چگونه بهوجود آمده و جاذبه چیست و کهکشانها و سیاهچالهها و اینها چیستند و نداند که کهکشانها دارند از همدیگر همینطور فاصله میگیرند و ظاهرن قرار است و اینطور میگویند که بعد از یک حدی دوباره تمام جهان شروع میکند به منقبض شدن تا دوباره در همان نقطهی اولیه جمع شود و ... و فرض کنیم که این مخاطب هم کسی است که زیاد داستان میخواند. ـراستش میخواستم بنویسم یک داستانخوان حرفهای. اما از این ترکیب داستانخوان حرفهای خوشم نیامدـ) آیا از این داستانها خوشش خواهد آمد و با شوخیهای داستانها و افسانههای که کالوینو ساخته است در مورد ابتدا و انتهای جهان، ارتباط برقرار میکند یا نه؟ گرچه فکر میکنم کسی که در حد دبیرستان هم از فیزیک چیزی بداند از این افسانهها خوشش خواهد آمد.
کار کالوینو چیز دیگری هم به ذهنم انداخت. انسانهای اولیه و بعدتریها هر وقت پدیدهای را درک نمیکردند و نمیدانستند که ماجرا از چه قرار است، میآمدند از خود قصه و افسانههایی میساختند تا دستکم آن پدیده را برای خود قابلفهم کنند و این داستانها تکثیر شد و افسانهها و اسطورهها را به دنیا آورد. فکر میکنم در این مجموعهداستان کالوینو بر صندلی یکی از این انسانهای اولیه نشسته است و خواسته است که با آن دیدگاه (دیدگاه آن انسانهای نخستین) با این پدیدههای نوین فیزیکی ارتباط برقرار کند و قصهها و افسانههای خود را بنویسد همانگونه که اجداد ما گفتند و ساختند و تکرار کردند تا به ما رسید. آیا جهان مدرن ما به افسانههای اینزمانی نیاز ندارد؟
بههرحال خواستم بگویم که کمدیهای کیهانی کالوینو بسی خواندنی است.
این روزها حسابی سرم شلوغ شده. فکر میکنم وقت ندارم یا برای هر کاری وقت کم میآورم. سرم شلوغ شده. بگذارید ببینم، این جمله چه معنایی دارد. یعنی اینکه کارهایی که باید انجام دهم اینقدر زیاد شده، که وقت برای انجام آنها کم میآورم. یعنی بهنظر میرسد اگر ساعات روز بیشتر بود شاید آن وقت، اصلن، کمیِ وقت اذیتم نمیکرد. ولی آیا این جمله درست است؟ خب، به نظر خودم که اصلن درست نیست. حتا با وجودیکه از وقتی که آمدهام تهران، حتا وقت نکردهام این وبلاگ را بهروز کنم. گرچه برای وبلاگ خواندن، نت بازی، کتاب خواندن مدام، رفتن سر کلاسهای دانشکده، خوابیدن، وقت تلف کردن، بیرون رفتن از اتاق، خوابیدن نیمروزی، نشستن توی بوفه و با بچهها چای خوردن، حرف زدن و مدام حرف زدن توی همین بوفه، توی اینترنت چرخیدن و ور رفتن با کامپیوتر، دیدن سریالهای احمقانهی تلویزیون، فیلم دیدن، موسیقی گوش دادن، نگاه کردن به در و دیوار وقت داشتهام یا بهتر است بگویم وقت گذاشتهام.
هر وقت که این جملهی «وقت ندارم» توی سرم میچرخد، اولین فکری که به کلهام میزند این است که هنوز یاد نگرفتهام که کارهایم را طوری انجام بدهم که هر کدام را سر فرصت و جای خودشان انجام دهم تا با کمی وقت مواجهه نشوم. هنوز نیاموختهام بهاصطلاح این انبوه کارهای پراکندهی خیلی پراکندهی بیربط را مدیریت کنم و بهسامان برسانم. همین الان که این فهرست کارهای بالا را نگاه میکنم میبینم که چه حجم انبوهی از کارها را میشود حذف کرد. (آیا حذف کردن، کار درستی است؟ شاید اینطور فقط به این بخش از وجودمان اجازهی نفس کشیدن نمیدهیم و آن را بیرحمانه سرکوب میکنیم. بهنظر میرسد باید طوری پیش برویم که کارهایی که انجام میدهیم کارهایی باشد که وقتی به سیاههی آنها خیره میشویم کاری یا عملی برای انجام ندادن و خط زدن از این لیست پیدا نکنیم. اما فقط شاید...) راستی بگویم که اولین راهحلی هم که بهنظرم میرسد کم کردن زمان خوابیدن است. همیشه فکر میکنم اگر بتوانم خوابیدنم را کم کنم به تمام کارهای دنیا میرسم و احتمالن تا چند صباح دیگر غول درونم آزاد میشود. (احتمالن این دمدستیترین راهحلی است که به ذهن هر کس میرسد.) بعضی وقتها هم با خودم فکر میکنم مگر من چقدر از زمان بیداریام، درست و بهجا استفاده میکنم که حالا میخواهم با کم کردن از خوابیدنم، به آن ساعات مفید بیداریام بیفزایم. اینطوری به بیداریام نگاه میکنم و میبینم که میان این فهرست، انبوهی از کارهای دیگر هم نفس میکشند که همیشه هستند و هستند و هستند اما هیچوقت توی لیست وظایف و کارها نمیآیند و اتفاقن انگار آنها بیشترین حجم از زمان بیداریام را هم میگیرند. منظورم آن انبوه وقت تلفشده و الکی صرف شدهی روزانهای است که اتفاقن این زمان، اینقدر مرموز و جاری و ساری است که شبیه یک آب جاری است که بقیه کارها در آن چون ماهی شنا میکنند. و همین زمان مستمرِ معلوم نیست دارم چه کار میکنم هست که اگر فقط بشود این را کنترل کند یا اگر بشود این غول کوچک را مهار کرد و فرستادش توی شیشه، شاید بشود با آسودگی نفس کشید و آنوقت گفت وقت دارم. وقتی از این غول درون شیشه حرف میزنم یاد قصههای زمان بچگیام میافتم که دیوی شیشهی عمرش را (شیشهی عمر، شیشهای است که جان دیو وابسته به آن است. اگر کسی شیشهی عمر دیو را بشکند، دیو میمیرد.) در ران گوزن یا آهوبرهای پنهان میکرد و گوزن یا آهوبره را رها میکرد میان دشت تا دست کسی به آن نرسد. اما همیشه قهرمان قصه آهوبره یا گوزن را پیدا میکرد و رانش را میشکافت و شیشهی عمر را در دست میگرفت، دیو از ترس تمام خواستههای قهرمان قصه را برآورده میکرد، آنوقت نوبت قهرمان قصه بود تا به خواستهی دیو وقعی ننهد و با بدجنسی تمام شیشهی عمر دیو را بر زمین بکوبد و بشکند و دیو بمیرد.
فکر میکنم آن لحظات مرده، که بیشترین وقت از زندگی مرا میگیرند، چون یک خواب طولانی است که در بیداری بر من میگذرد، من فقط گاهگداری از این خواب بیدار میشوم و کاری میکنم و باز به خواب میروم تا بیداری بعدی. شبیه شناور بودن در یک مرداب که گاهی برای نفس کشیدن به سطح مرداب سرک میکشی و هنوز نفسنکشیده، از نو به اعماق مرداب فرو میروی.
خب، البته این مدت کلی رمان و مجموعهداستان هم خواندم که اولش قصد داشتم بیایم و اینجا چند خطی در بارهی آنها بنویسم که نشد و ننوشتم. اما به خودم قول میدهم علاوه بر اینکه مرتب چند خطی اینجا بنویسم، چند خطی و نه بیشتر هم در توصیف کتابهایی که میخوانم بنویسم. همین البته. شاید مخاطب این نوشتهها خودم باشم. شاید خودم باشم که دارم خودم را بازخوانی میکنم. شاید...
راستی این کار جدید شهرام ناظری هم عجب کار خوبی است.
آدلا میمیرد و رامون اولین نفری است که سر جسد آن میرسد. کمی بعد مردم جمع میشوند و همانجا شایعه میشود که آدلا دوستدختر رامون بوده. این شایعه اینقدر قوت میگیرد که حتا خود رامون هم باورش میشود و پدر و مادر آدلا هم باورشان میشود. طوریکه تمام نامههای عاشقانهی آدلا را به رامو میدهند. از آن طرف همه از رامون انتظار دارند که قاتل آدلا را بکشد. در یک شب مستی شخصی به اسم دوست صمیمی دروغی سر هم میکند و کولی را به عنوان قاتل معرفی میکند. کولی با زنی به نام گابریلا سر و سری دارد و همان دوست صمیمی هم میداند چون سحر آن روز آنها را دیده. اما همین ماجرایی را که دیده وارونه توضیح میدهد و میگوید که کولی را با آدلا دیده و کولی قاتل آدلا شناخته میشود. خوستینو نمایندهی دولت شک میکند و بعد متوجه میشود که کولی آدلا را نکشته اما دخالتی نمیکند. تمام روستا بسیج میشوند و به رامون کمک میکنند تا کولی را بکشد. رامون که بعد از مرگ آدلا عنوان دوستپسری او را بهدست آورده و حالا حتا حس میکند عاشقش شده، همینطور به پیش رانده میشود تا اینکه در یک صبح زود، یخشکنی را وارد قلب کولی میکند و میگریزد.
رمانی که گییرمو آریاگا نوشته و عباس پژمان ترجمه کرده. نشر علم آن را در سال 1382 با قیمت 1950 تومان منتشر کرده و طرح جلد بسیار مزخرفی هم دارد. آریاگا در 1958 در مکزیکوسیتی متولد شده، در محیطی بدون کتاب و بدون موسیقی. خودش میگوید: «چیزی که بیشتری تأثیر را بر من گذاشت کوچه و خیابان است. در کوچه و خیابان است که زندگی را شناختهام و تجربیاتم را آموختهام.»
به گفتهی آریاگا نویسندهای که درهای ادبیات را به روی او گشود همینگوی بود با پیرمرد و دریایش. میگوید: «... از شکار، بوکس،بسکتبال، فوتبال، کویر، سینما، مثلها خوشم میآید. ار گلف، جنگل، غار خوشم نمیآید. از فاکنر، بورخس، شکسپیر، خوان رولفو، همینگوی خوشم میآید، اما از شاعران تر و تمیزی که کلمات را طوری بهکار میبرند که انگار آبنباتهای رنگی هستند خوشم نمیآید. از رمانهایی هم که در صفحهی اول آنها اعلام میشود در این رمان زبان نقش اصلی را دارد، خوشم نمیآید...»
مرگ دلمشغولی همیشگی آریاگا است. از نظر او، سرنوشت و وظیفهی نویسنده این است که حس مرگ را باز یابد تا از زندگی حمایت کند. «من موجودی هستم که زندگی را از طریق مرگ میفهمد.»
بوی خوش عشق را به اعتبار مترجمش گرفتم آن هم سه سال پیش. یک رمان کاملن معمولی با اسامی درشتی که گاهی یک سطر را به خود اختصاص میدادند. این درشتی اسامی حین خواندن مثل قلوهسنگ لای دندانهای آدم میغلتند و آزار میدهند. کلن رمانی نیست که به کسی توصیه کرد آن را بگیر بخوان. کاملن معمولی که خیلی زود هم فراموش میشود. تنها نقطهی قوت آن این است که ماجرا بر اساس شایعه و دروغ پیش میرود. آدلا میمیرد اما از همان لحظهی مرگ معشوقی پیدا میکند که قاتلش را بکشد اما کسی که به دروغ قاتل معرفی شده...
داستانی چاپنشده از شهریار مندنیپور
اولین روز که درِ اتاق پنجدری را باز کرده بودند صدها پروانهی خاکستری که از بالهایشان گردهای نقرهای میبارید، به پرواز درآمده بودند.
نینای بالبالزنان رفته بود میان پروانهها، چرخیده بود:
ـ لامصب! چرا فکر این خونه زودتر به فکرت نرسید؟!...
دریچههای سالها بازنشده را باز کرده بود:
ـ سه سال از عمرمون رو که میشد با هم باشیم مفت حروم کردیم... لامصب چرا زودتر فکرش رو نکردی...
بعضی از پروانهها هنوز تکههای پیله به دمشان چسبیده بود... جریان هوای ماندهی پنجدری آنها را به حیاط کشاند.
ـ ... سه سال خفهخون گرفتیم... ولی یکیشون نگفت بدبختا شما هم حق دارین یه کم واسهی خودتون زندگی کنین...
خانه سالهای سال متروک مانده بوده. عمارت دو اشکوبهی قدیمیاش، دور تا دور حیاط ساخته شده: یک سمت رو به شمال و تابستاننشین ، یک سمت آفتابگیرِ زمستاننشین... اشکوب اول عمارت نیمه زیر زمین است. اشکوب دوم: سرتا سر، اتاقهای کوچک و بزرگ که بیشترشان به هم راه دارند... بلندای ارتفاع عمارت، آنطور که همهی خانههای قدیمی بودهاند، برایشان هم حجاب دارد و هم امنیت یک قلعه... وسط حیاط یک حوض سنگی است. سایهی بلند کاج و سایههای پهن نارنجهایی پیر بر آب سبز آن میتابند. بالای حوض، یک سردیسِ سنگی بدتراشیده هست: بهطور ترسناکی شبیه سر یک شیر هست و گاهی نیست. دهنش، حفرهای گرد است. در گذشتههای دور لابد از آن آب به حوض میریخته، ولی گِل و لای توی آن سنگ شده...
هنوز دو ماه از اقامتشان در خانه نگذشته بود که نینای زمزمه و بهانهی بیرون رفتن پیش کشیده بود . امیر داشت موهای صاف و بلند او را که سرتاسر کمرگاهش را میپوشاند، شانه میکشید. از جرقههای شانه و موها خوشش میآمد. نهیب زده بود:
ادامه مطلب...
یک سالن. دو نفر روی نیمکتی نشستهاند و پشتشان به تماشاچیها است. یکی از آنها دارد روزنامهای میخواند و دیگری دارد از پاکتی چیپس میخورد. چند لحظهای فقط صدای خوردن چیپس میآید و صدای ورق زدن روزنامه... همین. بعد از مدتی مردی میانسال وارد سالن میشود. آرام وارد میشود. و وقتی به نیمههای سالن میرسد. سرش گیج میرود. تلوتلو میخورد و همانجا دراز به دراز میافتد روی زمین. معلوم نیست که مرده است یا زنده. کمی بعد آن نفری که داشت چیپس میخورد سرش را میچرخاند و به مرد مرده نگاه میکند. همانطور که نگاه میکند آرام چیپس میگذارد توی دهانش میجود. صدای جویدنش بلندبلند به گوش میرسد. این صدای جویدن باید خیلی بلندتر از حالت عادی باشد. یک صدای جویدن با ملچملوچ کردنهای ناخوشایند و شکستن چیپس زیر دندان. بعد خیلی خونسرد همانطور که دارد به مرد مرده نگاه میکند میگوید:
1: بهنظرت این چشه؟
2: کی؟
1: یه آدمی اینجا افتاده. روی زمین افتاده.
ادامه مطلب...
چقدر دوسِت دارم، قشنگم.
منم همینطور، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوسِت دارم.
نمیدونم چطوری بگم از اینکه پیش منی چقدر خوشحالم.
عزیزم! من فقط مال توام. تا هر وقت که بخوای پیشت میمونم.
اممم... میخوام یه چیزی بگم...
چی؟
نمیدونم چطور بگم...
بگو عزیز دلم. هر چی دلت میخواد بگو.
ما الان مال همیم دیگه. آره؟ یعنی میخوام بگم الان ما به هم رسیدیم، آره؟
آره. خیلی قشنگه. نه؟
میخوام این رو بگم حالا که بههم رسیدیم...
چی میخوای بگی؟
میخوام بگم حالا که اینقدر دوسَم داری، پس اجازه بده با یکی دیگه هم تجربه کنم. چی میگن؟ این اضطراب رو... این دلواپسی رو... این چی میشه چی نمیشه تو عشق رو. میفهمی که چی میگم؟
فکر کنم...
یعنی میشه؟ میخوام بگم میتونم؟
فکر کنم آره... آره... میتونی... میتونی....
تو خیلی خوبی. خیلی دوسِت دارم.
میدونم. پس اگه اشكالی نداره، بهتره كه دیگه همدیگه رو نبینیم.
موافقم. خیلی دوسِت دارم عزیزم. همیشه تو یادم میمونی.
خب پس لطفن گم شو.


